خانه | بالا

هرمنوتيك و اصلاح‌ گری دينی

 

محمدرضا نيكفر

 

چاپ نخست در: نگاه نو، شماره ۵۶، (دوره جديد ۱۲)، ارديبهشت ۱۳۸۲

 

پرسش اين است: آيا رويكردِ تفسيری اصلاح‌گری دينی در ايرانِ امروز را، در نوشته‌های كسانی چون محمد مجتهد شبستري، مي‌توان هرمنوتيك نام نهاد؟ اگر منظور هرمنوتيكِ مدرن باشد، پاسخ اين پرسش منفی است چون در اين رويكردِ تفسيری پيش–شرطهای اصلی هرمنوتيكِ مدرن برآورده نمي‌شوند. در آغازِ مقاله اين پيش‌شرطها زير عنوانِ دگرانديشی اَفشرده مي‌گردند. در ادامه بر همين پايه استدلال مي‌شود كه چرا نمي‌توان هر متنی را موضوعِ تفسيرِ هرمنوتيكی قرار داد. در پايانِ مقاله اين نكته با اتكا بر نظريه‌ی كُنايی زبان (1)     گشوده‌تر مي‌گردد. مقاله در صددِ پس زدنِ اين تصور است كه گويا مي‌توان با تفسيرِ تازه‌ای از سنتِ دينی الهياتِ سياسی را در مسير معقولی هدايت كرد. تحول اساسي‌ای كه ممكن است به تفسيرِ زمان–آگاهِ دينی ميدان دهد تحولی است سياسی كه دگرانديشی را ممكن مي‌كند. اين دگرانديشی با تفسيرِ دينی ميسر نمي‌شود. نوشته در پايان برمي‌نهد كه هرمنوتيكِ دينی در پهنه‌ی سياسی و فرهنگی ما آن هنگامی بودش‌پذير است كه متنهای دينی از حالتِ متنهای استراتژيك درآيند و اين طبعاً فقط با خانه‌نشين كردنِ الهياتِ سياسی امكان‌پذير است.

مقاله‌ی چاپ‌شده در شماره‌ی پيشين نگاه نو با عنوان «فهم و پيش–فهم‌های هرمنوتيك» درآمدی است بر نوشته‌ی زير.

 

هرمنوتيك و دگرانديشي

هرمنوتيك عنوانی است برگرفته از واژه‌ی يونانی hermeneuein به معنای خبردادن و ترجمه كردن و تعبير كردن. اين عنوان از قرنِ هفدهم كاربست يافته است، اما تازه در آغازِ قرنِ نوزدهم است كه با تلاشِ فكری شلايرماخر رواجِ عمومی مي‌يابد و پذيرفته مي‌شود كه هنر–دانشی كه اين عنوان بر آن گذشته شده شايسته‌ی پژوهشی ويژه است با هدفِ پي‌بردن به قاعده‌های فهم به طورِ كلی و فهمِ متن به‌طورِ اخص، به‌ويژه در آن هنگام كه ادراكِ خودبه‌خودی آن ميسر نباشد، يعنی متن سرراستانه به زبانِ فهم‌پذيرِ همگانی برگرداندنی نبوده و به اصطلاح نيازمندِ تفسير باشد. در آغاز مفهومِ شاخصِ هرمنوتيك تفسير بود، اما به تدريج جايگاهِ كانونی را مفهومِ فهميدن به خود اختصاص داد كه نخست منظور از آن نه هر فهميدنی بلكه فهمِ متنهای مهمِ سنتِ دينی و ادبی به‌عنوانِ زمينه و ممكن‌سازِ تفسيرِ آنها بود. پساتر موضوعِ فهم وسيعتر گرفته شد و دامنه‌ی آن كلِ تاريخ و معنويت و فرهنگ را شامل گشت. جايی رسيد كه موضوعِ انديشه فهمی گرفته شد در معنای ژرفترين لايه‌ی هستی آگاهی انسان. در اينجا تفكيكی كه شلايرماخر كرده بود ميان هرمنوتيكهای ويژه يا كاربردی با هرمنوتيكِ عمومی جاافتاده‌تر شد و بنيادی فلسفی يافت. نوعهای اصلی هرمنوتيكِ تخصصی عبارت‌اند از هرمنوتيكِ ادبي، هرمنوتيكِ الهياتی يعنی هرمنوتيكِ متنهای دينی كه بسته به تعبير آن را مي‌توان زيرمجموعه‌ی هرمنوتيكِ ادبی نيز دانست، و سوم هرمنوتيكِ حقوقی – كه موضوع آن چگونگی استنباط و تفسيرِ ماده‌های قضايی است. هرمنوتيكِ عمومی را هرمنوتيكِ فلسفی نام نهاده‌اند به اين اعتبار كه در آن از كلي‌ترين جنبه‌ها و قاعده‌های فهم و تفسير سخن مي‌رود. گرايشِ مطلق‌سازِ فهم به‌عنوانِ فهمِ تفسيرگر در وجودِ آگاهِ انسانی به فلسفه‌ی هرمنوتيكی معروف شده است كه بنيانگذارِ آن هانس گئورگ گادامِر است در اتكا به انديشه‌های مارتين هايدگر در باره‌ی فهم، نحوه‌ی در—جهان‌–بودگی انسان و توصيفِ آن به عنوانِ وجودِ فهمنده. در حالتِ كانونی شدنِ مفهومِ فهم باز تلاشهای فكری در ادراكِ آن زير عنوانِ هرمنوتيك پيش برده شد چون فهم را با تفسيرگری آن معرفی مي‌كنند و هرمنوتيك به‌عنوانِ  دانشِ تفسيرگری شناخته شده است. مشخصه‌ی فهم به اعتبارِ تفسيرگريش اين است كه همواره ادراكِ چيزی چونان چيزی ديگر است، ’الف‘ به‌عنوانِ ’ب‘، ’ب‘ چونان ’پ‘. فهم چونان–فهمی است. در همه‌ی گرايشها و مكتبهای هرمنوتيكی دركِ آن چه در اين ’چونان‘ و با اين ’چونان‘ رخ مي‌دهد موضوعِ اصلی است.

’الف‘ را چونان ’ب‘ مي‌فهميم. در نگاهِ نخست به نظر مي‌رسد كه فهمِ درست آن هنگامی است كه ’الف‘ چونان ’الف‘ يعنی در خودباشی مطلقِ آن ادراك شود. چنين فهمی ناممكن است و اگر اصرار شود كه فهمِ درستِ ’الف‘ فهمِ آن چونان ’الف‘ است، بايد بگوييم كه فهمِ انسانی همواره نادرست است. ’الف‘ همواره به‌عنوانِ جز–’الف‘ فهميده مي‌شود. موضوع را از جنبه‌ی زبان بررسی مي‌كنيم. در زبان هيچ دو واژه‌ای مترادفِ مطلق نيستند. معرفِ هر واژه، آن چنان كه فرديناند دو سوسور بنيانگذارِ زبان‌شناسی مدرن برنمايانده است، اختلافِ آن با واژه‌های ديگر است. جايگاهِ واژه‌ی ’الف‘ در نظامِ واژگانی با جز–’ب‘–بودن و جز–’پ‘–بودن و سراسر جز–واژه‌اي–ديگر–بودن مشخص مي‌شود. پس هر واژه را با واژه‌ای ديگر يعنی با واژه‌ای متفاوت با آن معنا مي‌كنيم. كلا‌ً هر واحدِ زبانی معنامندی را به واحدی ديگر برمي‌گردانيم؛ كلمه‌ای با كلمه‌ای ديگر يا جمله‌اي، و جمله‌ای با جمله‌ای ديگر تعبير مي‌شود. پس

 

 

انديشش دگر–انديشش است.

دگرانديشی در زندگی روزمره چندان چشمگير نيست. آنچه كه به فهمِ متعارف شهرت دارد چارچوبِ جاافتاده‌ی پذيرفته‌ای برای چونان–فهمی روزمره است. هر ايدئولوژي‌ای نيز قاعده‌های تثبيت‌شده‌ای برای تعيينِ چند و چونِ ’چونانِ‘ فهمِ اين چيز ’چونان‘ آن چيز دارد. كاركردِ عمده‌ی مثالِ سرمشق (2) در گفتمانهای شناختی نيز به دست دادنِ الگويی است برای تعيينِ چونانِ چونان–فهمی پديده‌های موضوعِ يك رشته‌ی معرفتي. سنتِ اقتدارگر نيز قاعده‌های چون–و–چرا–ناپذيری را به دست مي‌دهد برای چونان–فهمی فرادادهای كانونی گذشته. در همه اين موردها پيشاپيش مقرر است كه هر چيزی چگونه فهم شود. اين پيشاپيش–مقرر–بودن به فهم ساختاری پيشاپيش مي‌دهد، به اين معنا كه فهم پيش از بودش‌يابي‌اش شكل مي‌گيرد و در مجراهای پيشاپيش تعيين‌شده‌ای روان مي‌گردد.

حقيقت به سببِ دگرفهمی خصلتی ديالكتيكی دارد. دستيابی به آن مستلزمِ نقادی پيش–فهم‌هاست و چالشِ دگرفهمي‌ها در گفتگويی حقيقت‌جو. واقعيت در خودباشی آن پيش–گذاشته‌ای است كه كاوشِ ديالكتيكی آن را پيشِ رو مي‌گذارد. اين بدين معناست كه بودشِ ترافرازنده‌ی آن هسته‌ی گوهرينِ پديدارشناسانه‌‌ای است كه پيش–گذاشتش عزيمتگاه و بازشناختش در گوناگونی پديداريش آماجِ هر كاوشی است. ديالكتيكِ حقيقت نه نفی و انكارِ خودباشی و بازگرداندنِ هست و نيست به ديدگاه و توضيحِ همه چيز بر اساسِ نسبيتِ ديدگاه، بلكه پديداری پويای آن در گوناگونی پديداري‌هاست. با گفتنِ اينكه فهمِ انسانی همواره نادرست است و قاعده همواره بدفهمی است بر سويه‌ی منفی ديالكتيكِ حقيقت تأكيد مي‌شود. سويه‌ی مثبتِ اين ديالكتيك در درجه‌ی نخست نفسِ وجودِ تلاش برای فهميدن است.

در هرمنوتيكِ سنتي، يعنی آن تفسيرشناسي‌ای كه پيش از عصرِ جديد رايج بود و اساساً به هنجارگذاری در مورد تفسيرِ متنهای دينی در چارچوبِ شريعتی خاص مي‌پرداخت، ديالكتيكِ حقيقت مطرح نبوده است. هنجارهای آن پيشاپيش كاركردِ ’به‌عنوانِ‘ را در تفسيرِ متنی ’به‌عنوانِ‘ رساننده‌ی معنای معينی مشخص مي‌كردند. اين ’به‌عنوانِ‘ در كاركردِ ديگر–نمای آن به بحث گذاشته نمي‌شد. حداكثر كاری كه مي‌شد تلاش در جهتِ ابطالِ ديدگاههای رقيب بود. هرمنوتيك به‌عنوانِ انديشه بر دگرانديشی فاشگوی تفسيرگر از آن رو تنها مي‌توانست در عصرِ جديد پا بگيرد، كه اين عصر بود كه به دگرانديشی ميدان داد و بساط تحريم و تكفيرِ برپاشده عليه دگرانديشان را برچيد.

انديشه بر تفسير و سازوكارِ آن در عصرِ جديد در اروپا با جنبشِ اصلاحِ مسيحيت آغاز شد. بحرانِ معناشناختی راهبر شده به اين جنبش و شدت‌يافته با آن در پهنه‌ی باورها بازخوانی متنهای دينی را بايسته گرداند. همزمان با آن تداومِ رويكرد به ميراثِ ادبی كهنِ يونانی و رُمی كه با نوزايشِ فرهنگی در ايتاليا آغاز شده بود، فرهيختگي‌ای را ايجاد كرد كه دركِ تازه‌ای از كتاب و متن را برانگيخت، دركی انسان‌گرايانه به معنای تلاش برای گفتگو با گذشته برای دركِ معنويتی كه پيشتر عظمت‌ساز بوده و ايدون نيز حقيقت آن بايد به كارِ ساماندهی به زيستِ انسانی باشد و به سرفرازی تازه‌ای ياری رساند. در اين دوره متنها را مي‌خواندند تا بيدار شوند و خردورزی بياموزند نه آنكه در خلسه روند.

در آغازِ عصرِ جديد بيداری آگاهی تاريخی در خواندنِ متن نيز خود را بازنمود. به متن و زبانِ آن با ديدِ انتقادی تاريخی مي‌نگريستند، اصالتِ متن را برمي‌رسيدند و زبانِ آن را در پرتوِ رشته‌ی نوپای زبان‌شناسی تاريخی مي‌كاويدند. بر زمينه‌ی تفكر انتقادي‌ای كه در بررسی تاريخِ متن و زبان نيز راهنما شده است بود كه شلايرماخر هرمنوتيكِ مدرن را نه به‌عنوان يك رشته‌ی منفرد بلكه در پيوندِ تنگاتنگ با معرفتی كه آن را سنجشگری (نقادي) ناميد تأسيس ‌كرد. كتابِ دربرگيرنده‌ی انديشه‌های وی درباره‌ی هرمنوتيكِ عمومی چنين نام دارد: هرمنوتيك و سنجشگري. (3)

هرمنوتيكِ مدرن در آغازِ دورانی بنيان نهاده مي‌شود كه بر پيشانی آن سنجشگری نگاشته شده است. راهنما و سرمشقِ انديشه‌ی اين دوران سنجشگري‌های سه‌گانه‌ی ايمانوئل كانت است: سنجشِ خردِ ناب، سنجشِ خردِ عملي، سنجشِ نيروی داوري. اين سنجشگري‌ها دستاوردِ بيداری از خوابِ جزميت‌باوری هستند و گوش سپردن به فراخوانِ روشنگرانه‌ی انديشيدن با مغز خويش. اگر سنجشگری كانتی و فراخوانِ كانتی ’با مغزِ خود بينديش‘ را، كه گوياترين بيان در توصيفِ رويكردِ روشنگری است، در عرصه‌ی هرمنوتيك بازگو كنيم، به اين سخن مي‌رسيم: هر كتابی را با دركِ سنجيده‌ی خود بخوان و تفسير كن!

اين سخن جلوه‌ای است از بيداری و دليری فرديتِ آزادگشته و شخصيت‌يافته‌‌ی انسانی در عصرِ جديد. مفسرِ گذشته ديگر فهمِ اسيرِ آري‌گو نيست. گذشته را ديگر بازنمي‌خوانند تا كلامِ پيشينيان را تكرار كنند. مفسرِ امروز مي‌پرسد، مي‌سنجد، مقايسه مي‌كند، با شك مي‌نگردو زمينه‌های تاريخی را مي‌كاود. او بتهای ذهنی را مي‌شناسد، به سركوبگري‌ها وخودفريبي‌های روانی پی برده است و ريشه‌ی رمز و رازها را يافته است. او گذشته را نيز آزاد مي‌خواهد، از اين رو لايه‌های سنگ‌شده‌ی سنت را مي‌شكند و تك‌تك برمي‌چيند تا آن نيروها، رنگها و صداهايی آزاد گردند كه تا كنون در زيرِ آنها محبوس بوده‌اند.

كاردانی هرمنوتيكی از نوع هنرمندی است؛ مي‌طلبد كه مفسر با ذوق به موضوعِ تفسير بنگرد و ميانجي‌گری كند ميان امروزيان و آن ذوق و شوقی كه بيانش تا امروز برانگيزاننده‌ی احساس است. هر چيزی موضوعِ تفسيرِ هرمنوتيكی نيست. هرمنوتيك از آغاز به‌عنوانِ يك هنر–دانش شكل گرفته و موضوعِ آن سنتهای والای فرهنگی بوده است. برای آنكه در چارچوبِ بحثِ گشوده‌گشته‌ی هرمنوتيك و دگرفهمی بمانيم، آن چه را كه مي‌تواند هرمنوتيكی گردد از آنچه را كه نمي‌تواند در معنايی هرمنوتيكی تفسيرپذير باشد، بدينسان جدا مي‌كنيم: دگرفهمی نبايد به دروغ راه برد. حافظ را تفسير مي‌كنيم؛ اختلافِ اين يا آن برداشتِ ذوقی از حافظ اختلاف ميانِ راست و دروغ نيست. در نهايت مي‌گوييم اين تفسير بهتر از آن تفسير است. و اين ’بهتر‘ باری از نوعِ سليقه‌ی روزمره ندارد. ميزانِ سنجيدگی آن بستگی به پشتوانه‌ی فرهنگی آن دارد و نيروی داوری برانگيزنده‌ی آن كه تركيبی است از شناختِ تاريخی و ادبي، حسِ زيبايي‌شناختی و حسِ اخلاقی در فرديتی كه شاخصِ مفسّر است و از تفسيرِ خودِ او اثری ممتاز مي‌سازد. كتابِ ديگری داريم كه متنی است فرمان‌فرمايانه كه به شقاوت راه مي‌برد و خون راه مي‌اندازد. معرفی آن به‌عنوانِ پيامِ شفقت دروغگويی است. اينجا دگر–فهمی هرمنوتيكی جايی ندارد؛ موضوع مشخص است؛ نقشِ تاريخی اثر آشكار است؛ زبانِ خشونت روشن است و به هيچ تفسيری نياز ندارد.

بنابر اين با مفهومِ دگرانديشی هم مي‌توانيم جوهرِ پيش–شرطهای اصلی هرمنوتيك را بيان كنيم و هم حد و مرزِ آن را. فشرده‌ی سخن اين است كه تفسيرگری نو در جايی ممكن است كه دگرانديشی ممكن باشد و آن چيزی مي‌تواند موضوعِ تفسير قرار گيرد كه از آن بتوان فهمی ديگر داشت. حال با آگاهی بر نقش و جايگاهِ دگرانديشی درمي‌نگريم به نمودی كه هرمنوتيك در ميان ما يافته است.

 

هرمنوتيك و بحران معنايی در ايران

پيش از انقلاب عنوانِ هرمنوتيك در ايران برای عموم كتابخوانان ناشناخته بود. شايد جز تعدادی انگشت‌شمار از درسخوانده‌های فلسفه در اروپا كسی با اين مفهوم آشنايی نداشت. در سالهای اخير اما ما شاهدِ رواجِ اين عنوان هستيم. كتابهايی چند در اين باب به فارسی ترجمه يا تأليف گشته و در مجله‌ها مدام مقاله‌هايی را مي‌خوانيم كه در آنها از اين مفهوم بهره گرفته شده است. جنبه‌ای از مشغوليتِ ذهنی عده‌ای از روشنفكران ما به هرمنوتيك به بحرانِ معنايی تشديد شده با انقلابِ اسلامی و نيز تا حدی به بحران‌زدگی ايدئولوژي‌هايی برمي‌گردد كه روشنفكرانِ ما به آنها خو كرده بودند، پيشاپيشِ همه ماركسيسم. هرمنوتيك بويژه با استقبالِ گروهی از روشنفكرانِ دينی مواجه شده كه دغدغه‌ی خاطر‌شان برونكردِ دين از بحرانِ معنايی كنونی است. چهره‌ی شاخصِ اينان محمد مجتهد شبستری است. برنامه‌ی پيش‌گذاشته‌ی مجتهد شبستری بنيانگذاری يك هرمنوتيكِ دينی اسلامی است.

بحرانِ معنايی در ايران بحرانی چندلايه است. لايه‌ی اصلی و تعيين‌كننده را برخوردِ سنت و مدرنيت تشكيل مي‌دهد. در گذار به مدرنيت بخشی از سنت توانست همزيستی مسالمت‌آميزی با دنيای جديد داشته باشد، بخشی از آن نقشی تزئينی يافت تا هويتی را در گذشته يادآور شود، بخشی ديگر به ستيز برخاست يا مترصّدِ فرصت

 ماند تا به ستيز برخيزد. تعادلِ ناپايداری وجود داشت كه حكومتِ پاسدارانِ سنتِ دينی نه تنها نتوانست آن را پايدار كند، بلكه بر بحران آن افزود. آشفته‌حالی با بُعد تازه‌ای كه يافت هم ناهمخوانی بخشهايی از سنت با بايستگي‌های دنيای مدرن را تشديد كرد و هم شكافهای موجود در سنتِ دينی را آشكار ساخت. اين بحران رشته‌های همزيستی ايجاد شده ميانِ ارزشهای مختلف در جامعه را واگسلاند و وَرشكناندنِ كلِ ارزشهاي

 اجتماعی را به دنبال آورد. جامعه‌ای ايجاد شد كه در تاريخِ پسينِ خود هيچگاه با اين حد از بي‌معنايی مواجه نبوده است. اين وضعيت در ظاهر تقويت‌كننده‌ی انديشه‌ی هرمنوتيك است، چون هرمنوتيك جويای تفاهم با سنت است و يك انگيزه‌ی آن غلبه بر بحرانِ معنايی در دوره‌های گذار است. اما آنچه كه ما در ايران زير اين نام مي‌شناسيم به هيچ رو پاسخگو به نيازهای موجود نيست. ضعفِ آن را نمي‌توان و نبايد فقط به ضعفِ

 عمومی تفكرِ فلسفی در كشور برگرداند. مسئله‌ی اصلی اين است كه ما از زمينه‌های پاگيری انديشه‌ی هرمنوتيكی فقط يكی را به شكل كامل خود در اختيار داريم و آن بحرانِ معنايی است. نبودنِ پيش‌شرطهای ديگر باعث شده است كه بر برخی تلاشهای فكری به خطا عنوانِ هرمنوتيك اطلاق شود. خطای اصلی از دو جهت است: ۱. نيازهايی وجود دارند كه برآوردنِ آنها را در تفسيرِ تازه‌ای از سنت مي‌جويند، ۲. اين تفسير تازه را هرمنوتيك مي‌نامند، بی آنكه پيش‌شرطهای شناخته‌شده و آن سبك كاری را داشته باشد كه مشخصه‌ی هرمنوتيك در شكلهای تا كنون شناخته‌شده‌ی آن است. نمي‌توان اين انتقاد را ايراد‌گيري‌ای دانست پس‌زدنی با اين ادعا كه ما در اينجا شكل تازه‌ای از هرمنوتيك را تجربه مي‌كنيم. آنچه تجربه مي‌شود تلاشِ تفسيري‌ای است كه هرمنوتيك برای آن تنها عنوانی تزئينی است. بر اين عنوان مي‌توان چشم پوشيد و آن تفسير را سرراستانه در مقوله‌ی  تلاش برای يادآوری لزومِ ’اجتهادهای تازه‘ دسته‌بندی كرد.

 

هرمنوتيك ديني

مجتهد شبستری معتقد است:

نزاع و اختلاف مفسران و فقيهان را بايد بيش از هر چيز در مبانی مورد قبول آنان (مقدّمات و مقوّمات فهم) جستجو كرد و بايد بررسی و داوری اصلی را به آنجا منتقل ساخت. حوزه‌های علوم اسلامی بايد از دانش هرمنوتيك با تمام علاقه و توان خود استقبال كنند؛ زيرا مباحث اين دانش است كه ضرورت تنقيح مقدّمات و مقوّمات تفسير متون اسلامی و خصوصاً اجتهاد را روشن مي‌سازد و مي‌تواند به تفسير قابل قبول اسلام در اين عصر ياری رساند.(4)

از اين سخن مي‌توان چنين برداشت كرد: بايد به تفسيرِ پذيرفتني‌ای از دين در عصرِ حاضر رسيد، برای اين منظور بايد دركِ تازه‌ای از آن عرضه كرد، آن هم از اين راه كه به مقدمات و مقوماتِ تفسير و اجتهاد پرداخت و چون پرداختن به مقدمات و مقومات به‌مثابهِ پيش‌فهم‌ها كار هرمنوتيك است، بايد حوزه‌های علوم اسلامی را به استقبال از اين دانش فراخواند. پرسيدنی است در حالی كه چنين بحثی در خودِ حوزه‌ها زير عنوانهايی چون ’اجتهادهای تازه‘ و ’فقهِ پويا‘ در برابر ’فقهِ ايستا‘، ’تشخيصِ مصلحت‘ و همانندهای اينها پيش برده مي‌شود چه نيازی به هرمنوتيك است؟ و اين پرسش را از آن رو درمي‌افكنيم كه در سرتاسر نوشته‌های ’هرمنوتيكيِ‘ مجتهد شبستری چيزی نمي‌بينيم جز اين سخنانِ بارهاشنيده‌شده‌ را كه اوجِ نوآوری حوزوی هستند. پاسخِ محتمل اين است كه در هرمنوتيك به پرسش‌ناك كردن پيش‌فهم‌ها و انديشه بر آنها فراخوانده مي‌شود و اين موضوعی است كه در بحثِ فقهِ پويا و همانندهای آن مطرح نيست.

مسئله‌ی اصلی اما اين است كه پيش‌فهم داريم تا پيش‌فهم. مجتهد شبستری فقط مي‌خواهد تا آن حد با پيش‌فهم‌های دركِ حوزوی دربيفتد كه حوزويان به دو چيز پی ببرند: جهان در حركت است و پرسشهای تازه‌ای مطرح است كه پاسخهای تازه‌ای را مي‌طلبند. (5)  اين همان موضعِ ’فقهِ پويا‘ست و درست نيست كه هرمنوتيك خوانده شود، چون هرمنوتيك به‌عنوانِ رويكردی مدرن پيش‌فهم‌های خودِ هرمنوتيكِ مجتهد شبستری را نيز پرسش‌ناك مي‌كند و طبيعتاً پيش‌فهم‌های اصلی در بحثِ دين آن چيزهايی اند كه معرفتِ دينی را بدانها مي‌شناسيم.

اگر بخواهد چيزی به نام هرمنوتيكِ دينی اسلامی وجود داشته باشد، طبعاً بايد در زير مجموعه‌ی انديشه‌ی هرمنوتيكی در اين خطه‌ی فرهنگی باشد. چنين انديشه‌ای بي‌گمان برای پا گرفتن تاريخِ پيش‌آمده در اروپا را تكرار نخواهد كرد، اما نمي‌تواند هرمنوتيك باشد و پيش‌شرطهای معينِ به لحاظِ تاريخی شنا‌خته‌شده‌ای را برآورده نكند: ۱. مفسر بايد بتواند ’من‘ بگويد،  ’منِ‘ وی از شخصيتی برخوردار بوده و فهمِ منفصل نداشته باشد، يعنی با مغزِ خود بينديشد نه با مغزِ مرجعهای اقتدار و احترام در سنت. ۲. مفسر بايد هر متنی را فقط متن بداند، يعنی دارای نويسنده، نگاشته‌شده با فكری خاص، به قلمی خاص، خطاب به مخاطبانی خاص، در روزگاری خاص. ۳. مفسر بايد مفهومِ تاريخ را بفهمد و عمقِ تحولی به نام عصر جديد را درك كرده باشد. و سرانجام آنكه ۴. آزادی بيان داشته باشد و دگر–گويي، چون اگر آزادی بيان نباشد سنت نيز از ترس رازهايش را برملا نخواهد كرد و همچنان به همان زبانی سخن خواهد گفت كه تاريخ بدان تحميل كرده است. در بالا شرطِ اساسی را اين‌گونه بيان كرديم: هرمنوتيك دگرانديشی است و مفسرِ هرمنوتيك‌وَرز در درجه‌ی نخست با دگرانديشی فاشگويش معرفی مي‌شود.

آنچه كه بنا را بر دگرانديشی بگذارد، در حوزه‌‌های سنتی دينی پا نخواهد گرفت. اين اطمينان از آن روست كه حدِ نوآوری در حوزه‌ها را مي‌شناسيم و با دستاوردهای اوج تكاپوی آن زير عنوانِ ’فقهِ پويا‘ آشنا هستيم.

 

انتظار نابجا از هرمنوتيك

از زمانی كه مقدراتِ كشور به دست فقيهان افتاده است اين تصور پديد آمده كه شرطِ اصلی پيشرفتِ كشور، پيشرفتِ فقه است. فقيهان را تشويق كرده‌اند كه دنيای جديد را بشناسند، سر از كارِ آن درآورند، ميان ماشين با چارپا فرق بگذارند، دريابند كه دنيای ماشينی دنيای ديگری است؛ كوشش كرده‌اند به آنها بفهمانند مشكلهای اقتصاد امروزی را با محاسبه‌های سرِ خرمن نمي‌توان حل كرد، به نيازهای نسل جديد بايد پاسخ گفت، انسانيتِ زن ناقص نيست، سياست خارجی را براساسِ تقسيم‌بندی ديار كفر و ديار اسلامی نمي‌توان پيش برد و از اين حرفها. خودِ فقيهان نيز بر استعدادِ فقه برای بسطِ خويش تأكيد كرده‌اند و در اين مورد از باز بودن بابِ اجتهاد و پويايی فقه سخن گفته‌اند. روشنفكرانِ دينی پس از انقلاب هر طرحِ فكري‌ای كه ريخته‌اند در راستای پويا كردنِ فكر سنتی بوده است. از اين نظر ما نسبت به دوره‌ی پيشتر با يك پسرفت مواجه هستيم. به‌عنوانِ نمونه علی شريعتی بر آن نبود كه با عرضه‌ی  تفسيری نو از دين فقه را نوگرا كند، تا از اين راه كشور پا در مسيرِ پيشرفت نهد.

در پسِ ديدِ مصلحانِ دينی پس از انقلابِ اسلامی اين باورِ جزمی نهفته است كه در سنت رازهايی ناگشوده و نكته‌هايی پنهانی وجود دارند كه آگاهی بر آنها مي‌تواند گره از كارِ فروبسته‌ی دين و حكومتِ دينی در عصر جديد بگشايد. مجتهد شبستری و عبدالكريم سروش دو چهره‌ی شاخصِ روشنفكری ديني، معتقدند كه شرطِ رازگشايی آگاهی بر سازوكارِ معرفتِ دينی است. آنها با جدا كردنِ اصلِ دين از معرفتِ دينی امكانِ سنجشگري‌ای را پديد مي‌آورند كه وظيفه‌ی آن صرفاً انتقاد از سازوكارها و سبكهای تفسيری است. فشرده‌ی سخنشان اين است كه مفسران باعث شده‌اند ما اينجايی باشيم كه هستيم. مجتهد شبستری از نگرِ هرمنوتيكی خود معرفتِ دينی را با پيش‌فهم‌های آن معرفی مي‌كند و تصور مي‌كند با پيش‌فهم‌های دينی ديگری مي‌توان رازهای راهگشای دين را كشف كرد.

مقوله‌ای را در نظر گيريم چون حقوق بشر. اين تصور وجود دارد كه با رويكردِ تفسيری ديگری جز آنچه در سنت رسم بوده و هنوز هست، مي‌توان اين مقوله را از دين استنتاج كرد و به دركی از آن رسيد كه لابد والاتر از دركِ دنيوی از آن است. اين تصور در چارچوبِ موجود باطل است و حتی اگر صميميتی پشتِ آن باشد، حقيقتی را بيان نمي‌كند. حقوقِ بشر مقوله‌ای است شكل گرفته در عصر ما، پاسخی است به مجموعه‌ی پيشامدرن و مدرنِ آن ستمها و نظامهای ستمكارانه‌ای كه انسان را درهم‌كوفته و بي‌ارج و بي‌حق مي‌ساخته‌اند و مي‌سازند. در نگرِ هرمنوتيكی اين مقوله خود را چونان محصولِ ادراكی موقعيتِ هرمنوتيكي‌ای مي‌نمايد كه انسان در عصرِ جديد از درونِ آن خود و جايگاهِ خويش را در جهان تعريف مي‌كند. اين تعريف با تعريفِ سنتی از انسان ناسازگار است، و مي‌دانيم كه تعريفِ سنتی نافذ را دين به دست داده است. تعريفِ جديدِ انسان مبتنی بر آزادی و سرفرازی اوست، در حالی كه در تعريفِ دينی كهن انسان عبد است، سرسپرده به آسمان است و قدرتهای زميني‌ای كه سايه‌ی قدرتِ الهی هستند. انسان در نگرشی كه در آن آزادی را در طبيعتِ وی مي‌بيند، برخوردار از حق مي‌شود. نمي‌توان او را همچنان بنده دانست و همهنگام از حقوقِ انسانيش سخن گفت. دركِ اين موضوع از آن رو برای فهمِ سنتی مشكل است كه هنوز نمايندگان آن درنيافته‌اند عصرِ بندگی به سر آمده است. هنوز فتوايی صادر نشده كه صراحتاً بردگی را لغو كند و به لحاظِ ارزشگذاری دينی حرام بداند. اگر فتوای بهنگامی در اين مورد وجود داشت به شرطی كه فتوادهنده مي‌دانست چه مي‌گويد و پيامدهای طبيعی نظرش چيست — از جمله به خاطرِ بسطِ آن به گذشته –، اكنون اينجايی قرار نداريم كه هستيم. معرفتِ دينی نوی شكل مي‌گرفت كه در آن ديگر با مفهومهای آشكارا برده‌سازی چون كنيز و غلام كار نمي‌شد و مبنای فقه آن بهاگذاری بر اندامها و تعيينِ نرخِ خون، بهاگذاری بر زن و تعيينِ جايگاهِ اجتماعی وی بر اساسِ بهايش، نگرش به دگرانديش چون كسی كه بايد برده باشد و به‌عنوانِ برده خارج از دايره‌ی احترام به همنوع قرار دارد و همانندهای اينها نمي‌بود.

حلِ مشكلهايی از اين دست را در جدا ديدنِ دين و معرفت دينی مي‌بينند. تفكيكِ ميان دين و معرفتِ دينی يا متنِ دينی در اصالتِ آن و در برداشتِ ما از آن بر اساسِ پيش‌فهم‌هايمان، اين اجازه را مي‌دهد كه با محول كردنِ تفسيرِ سنتی به معرفتِ سنتی و پيش‌فهم‌های سنتی چاره‌ی آن را بسازيم. تا اين جای كار به نظر مي‌رسد كه هرمنوتيك ابزارِ مفيدی در دستِ مفسرانِ نوانديشِ دينی است. پيش‌فهم‌های خوب و سودآور در برابرِ

 پيش‌فهم‌های بد و زيان‌آور قرار مي‌گيرند و به ضربِ ضرورتهای تاريخی راه‌گشا مي‌شوند. مسئله‌ای كه به بحث گذاشته نمي‌شود اين است كه خودِ مقوله‌ی پيش‌فهم مقوله‌ای است برگرفته از پيش‌فهم‌هايی هرمنوتيكی كه موقعيتِ آن را عصر جديد فراهم آورده است. فهمِ اين موقعيت فهمِ آن پيش‌شرطهايی است كه ايجادِ دستگاهِ نگرشي‌ای به نام هرمنوتيك را ممكن كرده است. نمي‌توان اين موقعيت را دور زد و تصور كرد تفكيكِ ميان معرفتِ دينی و اصلِ دين يا پيش‌فهم‌های دين و خودِ دين همان تفكيكی است كه آن را عرفان در سنتِ اسلامی زيرِ عنوانِ ظاهر و باطنِ دين ثبت كرده است. جدابينی شريعت و حقيقتِ دين خود محصولِ موقعيتِ تفسيري‌ای است كه با موقعيتِ كنونی فرآورنده‌ی جدابينی فهمِ پيش‌–فهمنده‌ی متن و خودِ متن فرق دارد. جدابينيِ‌ جديد از مقوله‌های دانشِ دنيوی هرمنوتيك بهره مي‌جويد و راهِ تفسير بهينه را در سنجشِ پيش‌فهم‌ها مي‌جويد. اين رويكرد، تا جايی كه خود را مدرن مي‌نماياند، معتقد به برابری انسانهاست يعنی باور دارد كه همگان مي‌توانند متن را بفهمند، اما پيشتر بايد پيش‌فهم‌های خود را موضوعِ بحثی سنجيده قرار دهند. در گذشته اما پی بردن به حقيقت فقط با نظركردگی ميسر مي‌شد: در اصل تو به دنبالِ حقيقت نمي‌رفتي، حقيقت خود پرتوش را بر قلبِ تو مي‌افشاند.

پس چيزی به نام ذاتِ دين — تا جايی كه جُفتِ مفهومی معرفتِ د¡