|
اسلام، خاورمیانه و فاشیسم (بخش ا) نوشته ی ابن ورّاق ترجمه ا.فرزام |
|
اومبرتو اکو در سخنرانی خود در دانشگاه کلمبیا[1] چهارده ویژگی برای آنچه که فاشیسم جاودانه (یا اورفاشیسم[2] ) می خواند ذکر کرد. البته با این توضیح که: "این ویژگی ها را نمی توان نظام مند کرد؛ بسیاری از آنها یا با بقیه متناقض اند، و یا مشخصه ی دیگر صور استبداد یا ارتجاع نیز هستند. اما وجود فقط یکی از این ویژگی ها کافی است تا فاشیسم حول آن دلمه ببندد." اومبرتو اکو [1]: کیش سنت[3]. "حقیقت قبلاً یک بار برای همیشه اظهار شده است، و ما فقط می توانیم به تعبیر پیام مبهم آن ادامه دهیم." اسلام اساساً یک دین سنت-محور است: نخست، قرآن کلام ابدی و خطاناپذیر خداست، کلیت آخرین وحی خدا به انسان را در بر دارد، و باید آن را مو به مو اطاعت کرد. "امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما کامل گردانیدم ، و اسلام را براى شما[ به عنوان ] آیینى برگزیدم"[4]. قرآن تغییرناپذیر است: "بگو مرا نرسد كه آن را از پيش خود تغيير دهم؛ جز از وحىاى كه به من مىشود، (از چيزى) پيروى نمىكنم؛ من اگر از پروردگارم نافرمانى كنم، از عذاب روز سهمگين مىترسم." و " آنچه از كتاب پروردگارت بر تو وحى شده است بخوان؛ كلمات او دگرگونكنندهاى ندارد؛ و هرگز جز او پشت و پناهى نخواهى يافت." قرآن نسخه ی وثیق و تغییرناپذیر متن مقدس بارگاه الاهی است.
مسلمان می خواهد زندگی خود را بر پایه ی قواعد الاهی و سیره ی محمد پیامبر بنا کند. آشکار است که خود قرآن فی نفسه (یعنی تعبیر نشده) برای پاسخگویی نیازهای تغییریابنده ی مسلمانان اولیه کافی نبود. به همین سبب آنان در تمام امور، چه مدنی و چه دینی، به سیره ی پیامبر رجوع می کردند و رفتار او را الگوی صحیح می شمردند. مسلمانان صحابه ی پیامبر را بهترین منبع شناخت سیره ی رسول الله دانسته اند. صحابه کسانی بودند که در جوار پیامبر زیسته بودند و شاهد اعمال، سخنان و احکام او درباره ی همه ی جنبه های زندگی روزمره بوده اند. پس از مرگ نسل اول صحابه، مسلمانان پرهیزگار باید به اصحاب صحابه (تابعین) رجوع می کردند تا از آنچه که آنها از صحابه چه چیزی آموخته اند، برخوردار شوند. به این ترتیب، سنت از نسلی به نسل دیگر انتقال یافت تا به دوران معاصر رسید. سرانجام اینکه، عمل و حکم اسلامی هنگامی صحیح محسوب می شود که مشروعیت خود را از زنجیره ای از نقل قول های موثق گرفته باشد. نقل هایی که نهایتاً باید به صحابه [یا در مورد شیعیان به ائمه] ختم شود. صحابه می توانند بگویند که یک حکم با سیره ی رسول الله همخوانی دارد یا نه (در عربی به این رویه "اِسناد" می گویند). به این ترتیب برخی رسوم و قواعد برپایه ی قول نخستین مؤمنان معتبر اسلام درباره ی رویه ی پیامبر بنا شده اند و به همین خاطر ویژگی قدسی یافته اند. این احکام و قواعد را "سنت" می خوانند که به معنی رسوم مقدس است. سنت در احادیث بیان شده است. پس سنت و حدیث مترادف نیستند؛ حدیث، مستندسازی سنت است.
سنت، نمایانگر دیدگاه ها و رویه های جاری در قدیمی ترین جامعه ی اسلامی است، و لذا به عنوان موثق ترین تعبیر قرآن عمل می کند. قرآن نمی تواند تک تک پرسش هایی را که برای یک مسلمان باتقوا مطرح می شود پاسخ گوید؛ فقط سنت به قرآن جان می بخشد و آن را مؤثر می سازد. به علاوه، برخلاف آنچه که بسیاری از مسلمانان تصور می کنند، متن قرآن به غایت گنگ است. حتی مفسران مسلمان تصدیق می کنند که معنای بسیاری از واژه ها و آیه ها را نمی دانند. برای مثال، مفسران آیه های گنگ یا مبهم قرآن را به آیه های ظاهر و خفی تقسیم بندی کرده اند و آیه های خفی را به زیرشاخه های خاجی، مشکل، مجمل و متشابه طبقه بندی کرده اند. در آیه های خاجی اشخاص یا چیزهای دیگر ورای معنای سطحی مخفی شده اند؛ آیه های مشکل، مبهم هستند؛ در مورد آیه های مجمل تعبیرهای مختلفی وجود دارد، و آیه های متشابه آیاتی هستند با معانی ظریف که فهم دقیق شان تا روز قیامت برای انسان ناممکن است. مطابق نص قرآن، این کتاب حاوی آیات مبهم است، که فقط خود خدا معنایشان را می داند. (آل عمران، آیه ی 3)[5]
شریعت یا قانون اسلامی برپایه ی چهار اصل است: قرآن، سنت پیامبر که در حدیث گرآوری شده؛ اجماع علمای سخت کیش؛ و شیوه ی استدلال تمثیلی (قیاس)
بسیاری از مسلمانان لیبرال منش (اگر این سخن متناقض نباشد) سخت هوادار اجماع هستند چرا که تصور می کنند در این شیوه چیزی نهفته است که می تواند به مدرنیزه کردن اسلام راهبر شود. اما از حیث تاریخی، هیچ مؤلفه ی دموکراتیکی در انگاره ی اجماع وجود ندارد. توده صریحاً ً از اجماع کنار گذاشته شده اند. اجماع فقط میان مراجعی ممکن است که به قدر کافی موثق محسوب شوند. برخلاف تصور برخی، آموزه ی خطاناپذیری اجماع هیچ دخلی به آزادی اندیشه ندارد، و نمی توان آن را راهگشای پیشرفت و لاغر کردن آموزه های اسلام شمرد. از اوایل قرن دهم میلادی (اواخر قرن سوم هجری) شریعت اسلام متصلب شد زیرا علمای مسلمان احساس کردند که همه ی پرسش های اساسی کاملاً مورد بحث قرار گرفته و پاسخ یافته اند. به تدریج اتفاق نظر حاصل کردند که از این پس هیچ کس مستقلاً نمی تواند واجد شرایط ضروری برای استدلال و استخراج شریعت باشد، و همه ی فعالیت های آتی باید منحصر به تبیین، استعمال و، دست بالا، تفسیر آموزه ای باشد که یک بار برای همیشه استقرار یافته است. در عمل، این بسته شدن باب استدلال به معنای پذیرش بی چون و چرای آموزه های ایجاد شده ی مکاتب و مراجع موجود بود. شریعت اسلام به طور فزاینده ای متصلب شد و در قالب نهایی خود را یافت.
مسلمانان لیبرال منش می اندیشند که چون می توانند با نوعی تعبیر نو و خلاقه از قرآن، ولو با جار و جنجال، تعبیری قرن بیست و یکمی از قرآن ارائه می دهند، از عموزاده های "بنیادگرا"ی خود رهیده تر هستند. نخست اینکه، ظاهراً به ذهن این مسلمانان لیبرال خطور نمی کند که هنوز اسیر یک متن قرون وسطایی گنگ، ناهمساز و متلوّن هستند که ملغمه ی غریبی است از یهودیت تلمودی، مسیحیت مجعول، خرافات مشرکانه (به ویژه در مورد شعائر و مناسک حج)، و سرشار از بربریت. آنها هنوز بند ناف هایشان را نبریده اند و می کوشند یک متن عمدتاً بی معنا را که بیش از هزار سال قدمت دارد معنا بخشند. دوم اینکه، میل به ارئه ی تعبیر نوین از قرآن، به برخی بی صداقتی های عمدی و عقلانی در "بازخوانی" قرآن انجامیده است. فمنیست ها وانمود می کنند که "قرآن واقعی" نظرات پیشرویی در قبال زنان دارد؛ فعالان حقوق بشر، به رغم شواهد انکارناپذیر، وانمود می کنند که "قرآن واقعی" کاملاً با اعلامیه ی جهانی حقوق بشر سازگار است. واقعیت آن است که قرآن و شریعت برگرفته از آن برساخته های مستبدانه ای هستند که می خواهند تک تک جنبه های حیات فرد، از شیوه ی ادرار و مدفوع کردن، تا شیوه ی غذا خوردن، لباس پوشیدن، کار کردن، ازدواج، عشق ورزی و نیایش گرفته تا شیوه ی اندیشیدن درباب تمام موضوعاتی که در تصور می گنجیده را به انسان تحمیل کند. سرانجام اینکه، قرآن بر روی تعبیرهای تازه گشوده است، اما انعطاف پذیری آن بینهایت نیست.
اومبرتو اکو [2]: "سنت گرایی حاکی از نفی مدرنیسم است... روشنگری و عصر خرد را ابتدای ضلالت مدرن خوانده اند. به این معنا [فاشیسم جاودانه] را می توان بیخردی گرایی[6] تعریف کرد." اومبرتو اکو [3]: "بیخردی گرایی همچنین متکی بر کیشِ عمل به خاطر عمل است... [در این کیش] اندیشیدن نوعی اختگی است. لذا فرهنگ مبتنی بر نگرش انتقادی، مظنون است. بی اعتمادی به جهان روشنفکری همواره از نشانگان اورفاشیسم [فاشیسم جاودانه] بوده است. اومبرتو اکو [4]: هیچ کیش التقاطی تاب تحلیل انتقادی را نمی آورد. روحیه ی انتقادی تمایز می نهد، و تمایز نهادن نشان مدرنیسم است. در فرهنگ مدرن، جامعه ی علمی اختلاف نظر را به سان شیوه ای برای ارتقای معرفت ارج می نهد. نزد اورفاشیسم اختلاف نظر مصداق خیانت است. اومبرتو اکو [5]: گذشته از این، اختلاف نظر نشان تکثّر است. اورفاشیسم با بهره گیری و وخامت بخشیدن به ترس طبیعی از تفاوت، به دنبال اتحاد است. نخستین هجوم فاشیسم، هجوم علیه نفوذی هاست. اورفاشیسم (یا فاشیسم جاودانه) طبق تعریف راسیست است.
اکنون نشان خواهم داد که اسلام نیز، با قائل شدن تفاوت های ضروری، مدرنیسم را نفی می کند، با خرد و اندیشه ی انتقادی می ستیزد؛ از اختلاف نظر می رمد، و از "نفوذی ها" هراس دارد، گرچه اسلام برپایه ی دین تبعیض قائل می شود نه نژاد.
خیزش اندیشه ی مدرن اسلامی، دِین فراوانی به نوشته های ابوالعلا المودودی[7] هندی (و سپس تر پاکستانی) دارد. المودودی نخستین اندیشمند مسلمانی بود که در آثاری مانند "جهاد در اسلام"، "اسلام و جاهلیت" و "اصول دولت اسلامی" از "ورود خزنده ی آلودگی مدرنیته و ناسازگاری آن با اسلام، و صورت بندی خطری که بر آن مترتب است" سخن گفت. سیدقطب، اندیشمند مصری، تا حدی تحت تأثیر المودودی بود، و احساس کرد که "استیلا باید تنها به الله بازگردد، یعنی به اسلام که نظام کلّی اعطا شده به بشر است. باید یک یورش تمام عیار، یک جهاد، علیه مدرنیته شکل گیرد تا این تجدید سلاح اخلاقی رخ دهد. هدف غائی برقرار کردن مجدد حکومت خدا بر زمین است..."
دوم اینکه، از یاد نبریم که هر سه شکل اصلی ادیان ابراهیمی بیخردانه هستند، یعنی، مبتنی بر جزمیات غیرعقلانی هستند که تاب کنکاش انتقادی را نمی آورند. چارچوب هر سه ی این ادیان، تاریخی است، زیرا هر سه مبتنی بر وثوق رخدادهای مفروضی هستند که در کتاب های مقدس مربوطه شان بیان شده است. اما پرسشگری انتقادی فزاینده و اندیشه ی علمی (تاریخی، ریشه شناسانه، باستان شناسانه) استبعاد رخدادهای تاریخی شرح داده شده در این متون و سنت های قدسی را آشکار کرده است. درحالی که "نقادی عالی انجیلی"[8] که توسط اندیشمندان بزرگی چون اسپینوزا مطرح شد و بعدها در آلمان قرن نوزدهم بسط یافت، دست کم برای عموم غربیان تحصیل کرده و روشنفکر شناخته شده است، اما تعداد کسانی که از سستی مبانی باورهای مسلمین آگاهند، حتی در میان اسلام شناسان غربی به طرز حیرت آوری اندک است.
ظاهراً مسلمانان آگاه نیستند که نتیجه ی پژوهش های نقادی عالی آلمانی مستقیماً در مورد نظام باور اسلام هم صدق می کند. نظام باوری که ظاهراً در برابر هرگونه اندیشه ی عقلانی نفوذناپذیر است. برای مثال، مطلقاً هیچ گونه شواهد باستان شناسی، کتیبه شناسی، سندخوانی در دست نیست که ابراهیم هیچ گاه پا به جزیرة العرب نهاده باشد، تا چه رسد به اینکه کعبه را هم بنا کرده باشد. بسیاری از محققان مانند تی. ال. تامپسون[9] حتی این ایده را پیش نهاده اند که نه ابراهیم وجود خارجی داشته، نه اسحاق و نه یعقوب. یا به رغم پژوهش های متفکرانی چون لاپریر[10]، اسپینوزا و هابز در قرن هفدهم و مورخانی چون جولیوس وِلهاوزن[11] که همگی احتجاج کرده اند که امکان ندارد موسی اسفار پنجگانه ی عهدعتیق را نوشته باشد ، مسلمین همچنان این عقیده ی جزمی را حفظ کرده اند. هیچ یک از دانشگاهیان غربی داستان مجعول عیسی را که در قرآن می یابیم قبول ندارد. به علاوه، این عقیده که قرآن سخن خداست مسلماً سراسر بیخردانه است. اندکی اندیشه ی انتقادی کافی است تا ببینیم که قرآن محتوی واژگان و عبارت هایی است که خدا را خطاب قرار می دهند (مثلاً الفاتحه، الأنعام 104، الأنشقاق 11-16، التکویر آیات 15-29، النمل 91، الأسراء 1، الأنعام 104 و غیره.)؛ قرآن پر از غلط های تاریخی است: در آیه ی 11 سوره ی هود قرآن به اشتباه هامان را، که در واقع وزیر خشایارشای پارسی بوده ( و در کتاب عشتار از او نام برده شده) وزیر فرعون و معاصر موسی می شمارد؛ همچنین قرآن مریم مادر عیسی را با مریم خواهر موسی و هارون اشتباه می گیرد؛ در سوره ی بقره، آیات 249-250 به روشنی می بینیم که قرآن اشتباهاً داستان سائول را در مورد جدعون از کتاب داوران عهد عتیق 7.5 بیان می کند؛ روایت قرآن از اسکندر کبیر هم از حیث تاریخی به طرز نومید کننده ای آشفته است (سوره ی کهف آیه 82).
سرانجام اینکه، گُلدزیهر[12]، لامنز[13] و شاشت[14] نشان داده اند که بخش کثیری از سنت (احادیث) که حتی منتقدترین و شکاک ترین مسلمانان نیز آنها را پذیرفته اند، در واقع جعلیات قرن های هشتم و نهم میلادی [اول و دوم هجری] هستند. پذیرفتن "صحت" این سنت بیخردی محض است.
تاریخ الاهیات اسلامی را می توان کشمکشی میان عقل و وحی دانست که در نهایت به پیروزی و چیرگی وحی ختم می شود، که همانا پیروزی بیخردی گرایی و تبعیت کورکورانه از سنت است.
بی شک درست است که در طلیعه ی اسلام گرایشی برای عقلانی سازی، مثلاً نزد معتزله، وجود داشت. اما معتزله هم بالأخره مسلمان بودند، و کوشیده ام نشان دهم، که همین به خودی خود نشانگر غیرعقلانی بودن باورهایشان است. دوم اینکه، معتزله نیز آماده ی کشتن کسانی بودند که آموزه هایشان را نمی پذیرفتند و هم طرفدار جهاد با همه ی ادیانی که جزمیات دیگری را می پرستیدند. معتزله متولی محنت (تفتیش عقاید مسلمین) بودند.
سرانجام، عقل گرایی معتزله مغلوب فلسفه ی الأشعری (متوفی 935 میلادی) شد. البته الأشعری عقل را به طور کامل ترک نکرد، بلکه آن را ذیل و تابع وحی محسوب کرد. و مرگ نهایی عقل گرایی حاصل غلبه ی سنت گرایان واقعی بود که دیدگاه هایشان عاقبت بر جهان اسلام مستولی شد. سنت گرایان حوصله ی الاهیات اسکولاستیک (علم کلام) را نداشتند، زیرا این نوع الاهیات برایشان فرقی با فلسفه ی ارسطویی نداشت – و هر دو را منتهی به ضلالت می شمردند. سنت گرایان اتکا به عقل را برای فهم دین لازم نمی دانستند. به نظر آنان حقیقت دین در قرآن و سنت بیان شده و باید آن را بدون چون و چرا پذیرفت. برای مثال، الشافعی به سیاق یک سنت گرای نمونه می گفت که کسانی را که با اتکا به خرده عقل خود مدافع علم کلام هستند "باید با شلاق و پاشنه ی صندل مضروب کرد و آنها را در میان تمام قبایل و منازل دوره گرداند با این ندا که "این است سزای کسی که قرآن و سنت را ترک و خود را وقف کلام می کند." غزالی هم به همین سیاق اهمیت عقل را منکر شد. او مکرراً یونایان و فیلسوفان مسلمان متأثر از آنان را به نقد گرفت. به نظر غزالی، یونانیان منشاء تمام انواع کفر بودند؛ او با روح پرسشگری آزادانه مطلقاً مخالف بود؛ برای مثال، در بخش هفتم از فصل دوم کتاب احیاءعلوم الدین نوشت که برخی از علوم طبیعی خلاف شریعت هستند و در فصل سه همان کتاب از ما می خواهد تا از اندیشه ی انتقادی حذر کنیم و احکام پیامبر را پذیریم. ابن خلدون کبیر هم نسبت به عقل بی لگام مشکوک بود و آن را منشاء کفر می دانست. ابن خلدون می نویسد: " فرد باید با ترک هر گونه تأمل (در باب علل) ... از خود مراقبت کند. به ما امر شده که هرگونه تأمل درباره ی علل را ترک کنیم و خود را متوجه علت العل سازیم، تا روح بتواند یگانگی خدا را دریابد. مردی که در علل متوقف شود نومید خواهد شد. به درستی می توان او را کافر خواند... پس محمد ما را از مطالعه ی علل منع کرده است."
قاعده ی ارتداد بارزترین نشانه ی هراس اسلام از اختلاف نظر است. در قرآن (سوره ی النحل 106) مرتدان فقط به عذاب اخروی تهدید شده اند اما در شریعت اسلام مجازات ارتداد مرگ است. در سنت آمده که ابن عباس از پیامبر نقل کرده که "کسی را که تغییر دین داده بکشید" یا "سرش را قطع کنید" (ابن ماجا ،حدود، باب 2؛ نسایی، تحریم الدم، باب 14؛ بخاری، مرتدین باب 2؛ ترمذی، حدود باب 25، ابو داوود، حدود، باب 1؛ ابن حنبل، بخش 1، 217، 282، 322)
سرانجام به هراس اسلام از "اجانب" می رسیم. بی شک اسلام برابری همه ی مردان مسلمان آزاد-زاده (غیر برده) را تبلیغ می کند. اما مسلماً در اسلام زنان و بردگان مسلمان با مردان مسلمان برابر محسوب نمی شوند. پس اسلام از حیث نظری راسیست نیست بلکه بر اساس عقیده و جنسیت تبعیض قائل می شود. از دیدگاه اسلام، رستگاری غیرمسلمین غیرممکن است. جهان در نگاه اسلامی به جهان مسلمین و جهان غیرمسلمین تقسیم بندی می شود. آیات بسیاری در قرآن هست که مبلغ نفرت و بدخواهی برای غیرمسلمین است. این آیات نشانگر هراس بالینی اسلام از "اغیار" هستند: الممتحنه 4: ما منكر شما [بت بپرستان] ایم و همواره در ميان ما و شما دشمنى و كينه پديد آمده است تا آنكه فقط به الله ايمان آوريد.المجادله 22: ومى نيابى كه به خداوند و روز بازپسين ايمان داشته باشند و با كسانى كه با خداوند و پيامبر او مخالفت مىورزند، دوستى كنند، ولو آنكه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا خاندانشان باشند. اينانند كه (خداوند) در دلهايشان (نقش) ايمان نگاشته است. (ترجمه خرمشاهی)الأنفال 13-14: اين از آن است كه آنان با خداوند و پيامبر او مخالفت ورزيدند؛ و هر كس با خداوند و پيامبر او مخالفت ورزد (بداند كه) خداوند سختكيفر است. اينها را بچشيد و (بدانيد كه) براى كافران عذاب آتش جهنم مهياست. (ترجمه خرمشاهی)الأنفال 55: بدترين جنبندگان از نظر خداوند كسانى هستند كه كفر ورزيدهاند و ايمان نمىآورند.(ترجمه خرمشاهی)المائده 72: ... هر كس به خداوند شرك آورد، خداوند بهشت را بر او حرام مىگرداند و سرا و سرانجام او دوزخ است و ستمكاران (مشرك) ياورانى ندارند. (ترجمه خرمشاهی)التوبه 23: اى مؤمنان، پدران و برادرانتان را اگر كفر را از ايمان خوشتر دارند، دوست مگيريد، و آنان كه از شما ايشان را دوست گيرد، آنانند كه ستمكارند. (ترجمه خرمشاهی)التوبه 29: ای مؤمنان، همانا مشرکان نجس هستند. آل عمران 118: ای مؤمنان، از غیر خود هیچ دوستی نگیرید. آنان [کافران] جز تباهی شما را نمی خواهند و به هیچ چیز جز زوال شما راضی نمی شوند. کینه ی آنان آشکار است و آنچه در دل هایشان نهفته از این فزون تر است... المائده 14: و از كسانى كه گفتند ما مسيحى هستيم پيمان گرفتيم،پس آنچه به آن ايشان را پند داده بودند، فراموش كردند، پس بين ايشان، تا روز قيامت دشمنى و كينه انداختيم؛ و الله آنان را آنچه مىكردند، آگاه خواهد ساخت. المائده 64: و يهوديان مدعى شدند كه دست الله بسته است، دستان خودشان بسته باد؛ لعنت بر آنان باد؛ آرى دستان او گشاده است، هر گونه كه بخواهد می بخشد؛ و آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده بر طغيان و كفر بسیاری از آنان مىافزايد؛ و تا روز قيامت دشمنى و كينه در ميانشان انداختهايم؛ هر بار كه آتش جنگ افروختند الله آن را خاموش گرداند؛ و در زمين به فتنه و فساد مىكوشند و الله مفسدان را دوست ندارد. المائده 51: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! يهود و نصارى را ولّى انتخاب نكنيد! آنها اولياى يكديگرند؛ و كسانى كه از شما با آنان دوستى كنند، از آنها هستند؛ خداوند، جمعيّت ستمكار را هدايت نمىكند (ترجمه مکارم)
مسیحیان در اسلام قدری بهتر از یهودیان محسوب می شوند، اما قرآن همچنان آنان را متهم به تحریف متن مقدس می کند: همانا آنان که گفتند خدا سومینِ سه گانه است، کفر ورزیدند؛ و جز خدای یگانه خدایی نیست؛ و اگر از آنچه می گویند دست برندارند همانا کافران شان عذاب دردناک را خواهند چشید. (المائده 5) همچنین قرآن مسیحیان را به پرستش عیسی به عنوان پسر خدا متهم می کند، و لذا آنان را مانند یهودیان از جمله ی گمراهانی می داند که باید به دین حق، یعنی اسلام، بازگردانده شوند. به گفته ی قرآن، یهودیان نفرت عمیقی نسبت به مسلمین حقیقی دارند و به سزای گناهان شان، در گذشته برخی از آنها به بوزینه یا گراز بدل شده اند (سوره ی المائده 63) و باقی درحالی که دستانشان به گردن شان بسته شده در روز جزا به آتش افکنده خواهند شد. نگرش مسلمین به یهودیان را تنها می توان سامی ستیزی خواند که مسلماً منجر به تفاهم بهتر یا مدارا برای همزیستی نمی شود.
المائده 57-64: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، كسانى را كه دين شما را به ريشخند و بازى گرفتهاند (چه) از كسانى كه پيش از شما به آنان كتاب داده شده و (چه از) كافران، دوستان (خود) مگيريد، و اگر ايمان داريد از خدا پروا داريد. و هنگامى كه به نمازشان مىخوانيد، آن را به مسخره و بازى مىگيرند، زيرا آنان مردمىاند كه نمىانديشند. بگو: اى اهل كتاب، آيا جز اين بر ما عيب مىگيريد كه ما به خدا و به آنچه به سوى ما نازل شده، و به آنچه پيش از اين فرود آمده است ايمان آوردهايم، و اينكه بيشتر شما فاسقيد؟ بگو: (آيا شما را به بدتر از (صاحبان) اين كيفر در پيشگاه خدا، خبر دهم؟ همانان كه خدا لعنتشان كرده و بر آنان خشم گرفته و از آنان بوزينگان و خوكان پدي |