|
کتاب پندار خدا > فصل دهم > یک خلاء چشمگیر؟ > مادر همه برقع ها | |
|
مادر همه برقع ها
یکی از ناراحت کننده ترین مناظری که امروزه می توانیم در خیابان هایمان ببینیم، زنی است که از فرق سر تا نوک پا در پارچه ی سیاه رنگی قنداق شده است، و از ورای شکاف پرده ی نازکی به دنیا می نگرد. برقع فقط وسیله ی سرکوب زنان و محدود کردن آزادی و زیبایی آنان نیست؛ فقط نشانگر ستم سخت مردان و ارعاب و فرودست سازی زنان نیست. من می خواهم شکاف این پرده را نماد چیز دیگری بدانم.
چشم ما جهان را از خلال شکاف تنگی در طیف الکترومغناطیسی می بیند. نور مرئی شکاف روشنی است در یک طیف گسترده ی تاریک، که از امواج رادیویی با طول موج بلند گرفته تا پرتوهای گاما با کمترین طول موج را شامل می شود. دشوار می توانیم دریابیم که شکاف بینایی ما چقدر تنگ است. یک برقع سیاه بلند را تصور کنید که یک شکاف کوچک، که اندازه ی آن حدود 2.5 سانتیمتر است، برای دیدن در آن تعبیه شده است. اگر طول برقع در پایین این شکاف را معادل محدوده ی امواج دارای طول موج بلندتر از نور مرئی بگیریم، و طول شکاف را معادل بخش مرئی این طیف، نسبت طول برقع به آن شکاف دو و نیم سانتیمتری باشد؟ این طول آن قدر زیاد است که بهتر است با مقیاس لگاریتمی نمایش داده شود. و فصل آخر چنین کتابی جای پرداختن سرسری به این بحث نیست. اما همین قدر از من بپذیرید که چنین برقعی مادر تمام برقع ها خواهد بود. در قیاس با آن پنجره ی دو و نیم سانتیمتری، باید کیلومترها و کیلومترها پارچه ی سیاه داشته باشیم تا متناسب با بخش نامرئی طیفی باشد که از امواج رادیویی در حاشیه ی پایین برقع گرفته تا پرتوهای گاما در فرق سر را شامل می شود. خدمتی که علم به ما کرده گشودن این پنجره بوده است. در عرصه ای که علم بر ما گشوده، حصار جامه ی سیاه را دریده می شود تا هوای تازه و جانفزای آزادی وزیدن گیرد.
تلسکوپ های نوری به کمک عدسی های شیشه ای آسمان ها را بازتاب می دهند اما فقط ستارگانی را "می بینند" که امواج گسیل شده از آنها در پهنه ی باریک امواج نور مرئی باشد. اما تلسکوپ های دیگر، پرتو ایکس یا امواج رادیویی را هم "می بینند". در مقیاس کوچک تر، دوربین های مجهز به فیلترهای مناسب می توانند اشعه ی فرابنفش را "ببینند" و هنگام عکسبرداری از گل ها، لکه ها و نوارهایی را آشکار کنند که ظاهراً برای چشمان حشرات "طراحی شده" اند اما چشمان ما اصلاً قادر به دیدن این جزئیات نیست. چشم حشرات هم پنجره ی طیفی شبیه به چشم ما دارد، اما شکاف آن در برقع کمی بالاتر واقع شده است و امواجی با طول موج اندکی کمتر را هم آشکار می کند. حشرات رنگ سرخ را نمی بینند اما فرابنفش را می بینند و در "باغ فرابنفش" به رویشان گشوده است.¨
این تمثیل دریچه ی ی تنگ نور که به روی یک طیف بسیار پهناور گشوده می شود، در دیگر زمینه های علم نیز به کار می آید. انگار که ما نزیک به ته غاری زندگی می کنیم، و جهان را از خلال دهانه ی کوچک غاری می بینیم که حواس و سیستم عصبی مان بر روی جهان می گشایند. اندام های حسی ما فقط توان دریافت گسترده ی محدودی از پدیده ها را دارند که با سرعت های متوسط حرکت کنند. ما در جهانی کاملاً راحت و آسوده هستیم که اشیای آن از چند کیلومتر (با نگاه از سر قله ی کوه) تا چند دهم میلیمتر (اندازه ی سر سوزن) باشند. خارج از این گستره، حتی تخیل مان هم پا در گل می ماند. و نیازمند ابزارها و ریاضیات می شویم – که خوشبختانه می توانیم کاربرد آنها را بیاموزیم. این گستره ی اندازه ها، مسافت ها و سرعت ها، که در مخیله ی ما می گنجند تنها نوار باریکی است از یک گستره ی عظیم. یک سر آن از مقیاس های شگفت انگیز کوانتومی آغاز می شود و سر دیگر آن به مقیاس های انشتینی کیهان می انجامد.
تخیل ما هنگام رویارویی با مسافت های ورای مقیاس های مألوف مان، بدجوری ناتوان است. سعی می کنیم الکترون را توپ کوچکی تصور کنیم، که در مداری به دور توپ های بزرگ تری که نماد پروتون ها و نوترون ها هستند می گردد. اما در واقع اصلاً این طور نیست. الکترون ها مانند توپ های کوچک نیستند. اصلاً مانند هیچ چیزی که ما می تونیم بشناسیم نیستند. وقتی داریم درباره ی افق های دوردست واقعیت صحبت می کنیم، اصلاً معلوم نیست که "مانند" معنایی داشته باشد. تخیل ما قادر نیست به مرزهای کوانتومی نفوذ کند. در آنجا هیچ چیز چنان که ما – به خاطر پیشینه ی تکاملی مان – از اشیاء انتظار داریم رفتار نمی کند. در مورد اشیائی هم که سرعت شان کسر قابل توجهی از سرعت نور باشد سرگردان می شویم. فهم متعارفی[1] مان ما را ضربه فنی می کند، چرا که فهم متعارفی در جهانی شکل گرفته که هیچ چیز خیلی تند حرکت نمی کند و هیچ چیز خیلی کوچک یا خیلی بزرگ نیست.
جِی بی اس هالدِین، زیست شناس بزرگ، در مقاله ی مشهوری به نام "جهان های ممکن" می نویسد "اکنون، گمان می کنم که جهان نه تنها غریب تر از آن باشد که تصور می کنیم ،بلکه غریب تر از آنی باشد که بتوانیم تصور کنیم... گمان می کنم در آسمان و زمین چیزهایی است که نه در هیچ فلسفه ی بشری می گنجد، و نه می تواند بگنجد." در اینجا خوب است خاطرنشان کنم که جمله ی مشهور هملت که هالدین به کار می گیرد، غالباً بد خوانده می شود. تأکید درست در این جمله بر روی تو است:
هوراشیو، در آسمان و زمین بسی چیزهاست که فلسفه ی تو به خواب هم ندیده است.
در واقع، اغلب این جمله را جوری می خوانند که انگار هوراشیو نمایانگر همه ی خردگرایان سطحی و شکاک است. اما اگر مانند برخی اساتید ادبیات تأکید را به جای "فلسفه" بر "تو" بگذاریم، این خوانش زایل می شود. البته این تفاوت واقعا ًبرای بحث فعلی ما مهم نیست، جز اینکه خوانش دوم از قید "هیچ" در سخن هالدین احتراز می کند.
کسی که این کتاب او تقدیم شده، از راه بیان عجایب و غرایب علم امرار معاش می کرد، و این عجایب را تا سرحد کمدی پیش می برد. این نقل قول از همان سخنرانی او به سال 1998 در کمبریج است که پیش تر از آن نقل کردم: "این واقعیت که ما در ته یک چاه گرانشی زندگی می کنی، بر روی کره ای گاز-پوش که به دور یک رآکتور هسته ای می گردد که سیصدهزار کیلومتر با ما فاصله دارد و هنوز فکر می کنیم که این قضیه کاملا عادی است ، به روشنی نشان می دهد که ما چقدر می توانیم کج فهم باشیم." در حالی که دیگر نویسندگان علمی تخیلی عجایب علم را پیش می کشند تا حس رازآلودی ایجاد کنند، داگلاس آدامز با بیان عجایب علم ما را می خنداند (مثلاً کسانی که کتاب راهنمای اتواستاپ زدن به کهکشان[2] او را خوانده اند ممکن است سخن او درباره ی "جاده ی نامحتملی بی نهایت" را به خاطر بیاورند.) شاید بهترین واکنش به برخی از ناسازه های غریب فیزیک مدرن، خندیدن باشد. گاهی هم فکر می کنم که آلترناتیو دیگر، فریاد زدن است.
موفقیت مکانیک کوانتومی، این ستیغ اثیری دستاوردهای علم قرن بیستم، در پیش بینی جهان واقعی خیره کننده است. ریچارد فاینمن دقت پیش بینی آن را با دقت پیش بینی مسافتی به اندازه ی عرض ایالت متحده با خطایی برابر ضخامت یک تار موی انسان قیاس کرده است. به نظر می رسد که این موفقیت در پیش بینی باید نشانگر نوعی صحت مکانیک کوانتومی باشد؛ این نظریه به قدر همه ی معلومات دیگر ما، و حتی به قدر پیش پا افتاده ترین معلومات فهم متعارفی، صادق می نماید. با این حال مفروضات نظریه ی کوانتومی برای انجام این پیش بینی ها چنان غریب اند که حتی خود فاینمن کبیر هم به بیان های مختلف (که به نظرم این زیباترین شان است) اظهار کرده که: "اگر فکر می کنید نظریه ی کوانتوم را می فهمید... نظریه ی کوانتوم را نمی فهمید."¨
نظریه ی کوانتوم آن قدر غریب است که فیزیک دان ها به "تعبیر" های ناسازه واری از آن چنگ می زنند. "چنگ زدن" در اینجا واژه ی مناسبی است. دیوید دُوچ در کتاب بافتار واقعیت[3] به تعبیر "جهان های بسیار" از نظریه ی کوانتوم متوسل می شود، که شاید بدترین نظری که می توانید درباره ی آن بدهید این باشد که به طرز مضحکی اصراف گرانه است. او فرض می کند که جهان های فراوان و سریعاً افزایش یابنده ای به موازات هم وجود دارند که متقابلاً برای هم ناشناس هستند و فقط از دریچه ی تنگ آزمایش های مکانیک کوانتومی به روی هم گشوده می شوند. در برخی از این جهان ها اکنون من مرده ام. در اقلیت کوچکی از آنها شما یک سبیل سبز دارید. و الی آخر.
تعبیر آلترناتیو از نظریه ی کوانتومی که به "تعبیر کپنهاگی" معروف است هم همین قدر خنده دار است – هرچند مُصرفانه نیست، اما به طرز فجیعی ناسازه وار است. اروین شرودینگر این تعبیر را با داستان گربه اش به ریشخند می گیرد. گربه ی شرویدینگر در یک جعبه مقابل تفنگی نشسته که ماشه ی آن توسط یک رخداد کوانتومی کشیده می شود. پیش از اینکه در جعبه را باز کنیم، نمی دانیم که گربه زنده است یا مرده. فهم متعارفی مان می گوید که گربه یا باید زنده باشد و یا مرده. اما تعبیر کپنهاکی در تناقض با فهم متعارفی است: پیش از باز کردن در جعبه، تنها چیزی که در آن هست، احتمالات است. همین که در جعبه را باز کنیم، تابع موج فرو می ریزد و با رخداد یکّه ای مواجه می شویم: گربه یا زنده خواهد بود و یا مرده. تا وقتی که در جعبه را باز نکرده ایم، گربه نه زنده است و نه مرده.
تعبیر "جهان های بسیار" از مثال گربه ی شرویدینگر این است که در برخی جهان ها این گربه مرده است؛ و در برخی دیگر زنده است. هیچ یک از این تعبیرها با فهم متعارفی یا شهود آدمی نمی خوانند. اما برای یک فیزیکدان سرسخت این نکته اهمیتی ندارد. آنچه مهم است این است که این نظریه ریاضیات محکمی دارد، و پیش بینی هایش با نتایج آزمایش ها می خوانند. به نظر می رسد که ما نیاز داریم آنچه را که "واقعاً" رخ می دهد به نحوی به تصویر بکشیم. در ضمن، من متوجه هستم که شرویدینگر در اصل آزمون فکری گربه ی خود را به این منظور مطرح کرد که آنچه را که به نظرش مهمل بودن تعبیر کپنهاگی بود نشان دهد.
لوئیس وولپرت زیست شناس معتقد است که غرابت فیزیک جدید فقط نوک کوه یخ است. علم در حالت کلی، برخلاف فنآوری، فهم متعارفی را نقض می کند. [156] یک نمونه ی جالب اش این است: هر بار که یک لیوان آب می خورید، می توانید بگویید که به احتمال زیاد حداقل یکی از مولکول هایی را که از مثانه ی الیور کرامول گذشته اند نوش جان کرده اید. این نکته از نظریه ی مقدماتی احتمالات نتیجه می شود. تعداد مولکول های درون یک لیوان آب از تعداد لیوان های آب موجود در جهان خیلی بیشتر است. البته کرامول یا مثانه ها هیچ ویژگی خاصی ندارند. آیا شما همین الان اتم نیتروژنی را استنشاق نکردید که دایناسور اگواندون سومی که سمت چپ آن درخت سرخس بلند ایستاده بود تنفس کرده بود؟ آیا خوشحال نیستید که در جهانی زندگی می کنید که در آن نه تنها چنین گمانه زنی هایی امکان پذیراست بلکه این مزیت را دارید که که بفهمید چرا چنین است؟ و می توانید آن را برای دیگران هم توضیح دهید؛ نه به عنوان عقیده ی خودتان، بلکه به عنوان چیزی که اگر دیگران به درستی استدلال تان را بفهمند ناگزیر آن را می پذیرند. شاید همین جنبه باشد که کارل ساگان به عنوان انگیزه ی خود از نوشتن جهان دیو زده: علم به سان شمعی در تاریکی[4] مطرح می کند: " به نظرم شرح ندادن علم، نوعی کجروی است. وقتی عاشق باشید، می خواهید دنیا را خبر کنید. این کتاب یک روایت شخصی از عشق دیرینه ی من به علم است."
تکامل پیچیدگی حیات، و اینکه هستی در جهان تابع قوانین فیزیکی است، بسیار شگفت انگیز است – حتی اگر علت اش این باشد که شگفت زدگی، عاطفه ایست که تنها می تواند در مغزهایی ایجاد شود که حاصل همان فرآیند شگفت انگیز باشند. پس به یک معنا می توان گفت که بودن ما به عنوان بشر نباید غافلگیر کننده باشد. با این حال من، به عنوان یک انسان، دوست دارم به سایر انسان ها بگویم که هستی ما به ناگزیر شگفت انگیز است.
فکرش را بکنید. بر روی یک سیاره، و چه بسا فقط بر روی همین یک سیاره در تمام کیهان، مولکولهایی که معمولاً چیزی پیچیده تر از تکه سنگ ها نمی سازند، در اندامه هایی با ابعادی به اندازه ی همان تکه سنگ گرد هم می آیند؛ و اندامه هایی را می سازند که چنان پیچیده اند که می توانند بدوند، بپرند، شنا کنند، ببینند، بشنوند، بگیرند و بخورند و همه ی کارهای دیگری را انجام دهند که از تکه ماده های جاندار بر می آید. حتی در برخی موارد می توانند بیاندیشند و احساس کنند، و عاشق دیگر تکه ماده های جاندار شوند. امروزه اساساً می دانیم که کلک کار کجاست. اما این دانش را فقط از سال 1859 به این سو یافته ایم. پیش از 1859، این مسئله حقیقتاً بسیار بسیار عجیب می نمود. امروزه، به لطف داروین، فقط بسیار عجیب می نماید. داروین دریچه ی برقع را گرفت و آن را از هم گشود، و گذاشت سیلاب معلومات تازه به درون جاری شود. معلوماتی که تازگی شان خیره کننده است و جان آدمی را تعالی می بخشند، به نحوی که شاید نظیر آن را در گذشته نیابیم – مگر در فهم کپرنیک از اینکه زمین مرکز کائنات نیست.
لودویگ ویتگنشتان، فیلسوف بزرگ قرن بیستم، یک بار از دوستش پرسید: "بگو ببینم، چرا مردم همیشه می گویند که برای مردم طبیعی بود فرض کنند که خورشید به دور زمین می گردد، به جای اینکه زمین به دور خورشید بگردد؟" دوستش پاسخ داد "خوب معلوم است. چون این طور به نظر می رسد که انگار خورشید به دور زمین می گردد." ویتگنشتاین پاسخ داد "خوب، اگر آن موقع من فکر می کردم که زمین است که می گردد، چطور به نظر می رسیدم؟" من گاهی در درسگفتارهایم این سخن ویتگنشتاین را نقل می کنم، و انتظار دارم حضار بخندند. اما ظاهراً گیج می شوند و سکوت می کنند.
در جهان محدودی که مغزهای ما در آن تکامل یافتند، احتمال حرکت چیزهای کوچک بیشتر بود تا چیزهای بزرگ، که پس زمینه ی حرکت را تشکیل می دهند. با گردش زمین، چیزهایی که به سبب نزدیک تر بودن به ما بزرگ تر به نظر می رسند – کوه ها ،درخت ها، ساختمان ها و خود زمین – همگی کاملاً همزمان با ناظر و با هم نسبت به اشیاء نسبتاً بزرگ تری مانند خورشید و ستارگان حرکت می گردند. ومغز ما بنا به عادت تکاملی اش دچار این توهم می شود که خورشید و ستارگان درون پس زمینه ی کوه ها و درخت ها حرکت می کنند.
حال این نکته را پی گیریم که چرا ما جهان را این گونه می بینیم. به چه دلیل ما شهوداً برخی چیزها را آسان تر از چیزهای دیگر در می یابیم؟ چون مغز هایمان خود اندام هایی تکامل یافته هستند: رایانه هایی بر روی بدن هستند که برای بقای ما در جهان تکامل یافته اند – جهانی که من آن را جهان میانه[5] می نامم و از اشیائی تشکیل شده که برای بقایمان اهمیت دارند. اشیاء جهان میانه نه خیلی بزرگ هستند و نه خیلی کوچک؛ یا ساکن هستند و یا با کسر کوچکی از سرعت نور حرکت می کنند؛ و در این جهان امور ناممحتمل را می توان با خیال راحت ناممکن محسوب کرد. پنجره ی برقع ما تنگ است، چون نیاکان ما برای بقایشان به پنجره ی وسیع تری نیاز نداشته اند.
بر خلاف شهودهای تکاملی مان، علم به ما آموخته است که چیزهای ظاهراً صلب مانند بلورها و سنگ ها در واقع بیشتر از فضاهای خالی تشکیل شده اند. برای تصور اتم هم آن را به این شکل نمایش می دهیم که هسته ای اتم مانند مگسی است که در بالای نقطه ی وسط یک میدان ورزشی می پرد؛ مگس های دیگر (الکترون ها) در اطراف میدان به دورش می چرخند و هسته ی اتم مجاور در بیرون این میدان است. پس در واقع سخت ترین و صلب ترین سنگ ها هم تقریباً به طور کامل از فضایی خالی تشکیل شده اند و ذرات خرد بی شماری با فاصله ی دور از هم در این فضای خالی جای گرفته اند. پس چرا سنگ ها این قدر سفت و سخت و نفوذناپذیر به نظر می آیند؟
درست نمی دانم پاسخ ویتگنشتاین به این پرسش چه می بود. اما به عنوان یک زیست شناس تکاملی، پاسخ من این است که مغز ما تکامل یافته تا بدن مان را در دنیایی هدایت کند که ابعادش متناسب با کارکردهای بدن مان است. ما هیچ گاه برای جهت یابی در دنیای اتم ها تکامل نیافته ایم. اگر چنین می بود، شاید مغزهایمان می توانستند سنگ ها را پر از فضای خالی ادراک کنند. سنگ ها به این سبب در دست مان سخت و نفوذناپذیر می نمایند که دست مان نمی تواند در آنها رسوخ کند. دلیل اینکه دست نمی تواند در سنگ رسوخ کند ربطی به اندازه ها و فاصله های میان ذرات تشکیل دهنده ی سنگ ندارد بلکه به علت میدان های نیرویی است که در میان آن ذرات دور از هم در جسم "سخت" برقرارند. برای مغز ما مفید است که انگاره هایی مانند سختی و نفوذپذیری را برسازد زیرا این انگاره ها کمک می کنند تا بدن مان را از خلال جهان اشیای "جامد" هدایت کنیم؛ جهانی که اشیای آن نمی توانند فضای واحدی را اشغال کنند.
در اینجا برای تفریح، یک قطعه از کتاب مردانی که به بزها می نگرند[6] اثر جون رانسون را نقل می کنم:
این یک داستان واقعی است. تابستان سال 1983 است. میجر ژنرال آلبرت استابلبین سوم پشت میزش در آرلینگتون ویرجینیا نشسته است، و به دیوار روبرویش خیره شده، که بر آن نشان های افتخار نظامی فراوان او آویخته است. این نشان ها خاطرات یک عمر سربازی شجاعانه هستند. او رئیس اطلاعات ارتش آمریکاست که شصت هزار سرباز تحت امر دارد... ژنرال به دیوار پشت نشان ها نگاه می کند. فکر می کند که باید کاری کند، هرچند که این فکر او را به وحشت می اندازد. او به انتخابی فکر می کند که در پیش دارد. می تواند در این دفتر بماند یا اینکه به دفتر دیگری نقل مکان کند. انتخاب با خودش است. و او تصمیمش را گرفته است. او به دفتر دیگر می رود.... می ایستد، به جلوی میز می آید و شروع به قدم زدن می کند. با خود فکر می کند، آخر اتم بیشتر از چی ساخته شده؟ فضا! گام هایش را تندتر می کند. با خودش فکر می کند، من بیشتر از چی ساخته شده ام؟ از اتم ها! کم کم قدم زدنش به دویدن تبدیل می شود. باز فکر می کند که دیوار عمدتاً از چی ساخته شده؟ از اتم ها! فقط باید فضاها را با هم ادغام کنم... ناگهان بینی ژنرال استابلبین به دیوار دفترش اصابت می کند. با خودش فکر می کند، لعنتی! ژنرال حیران است که چرا نمی تواند از میان دیوار بگذرد.
ما که در جهان میانه تکامل یافته ایم برایمان درک شهودی مسائلی از این قبیل آسان است که "هنگامی که یک میجر ژنرال حرکت می کند، و به اشیای جهان میانه مانند دیوار برخورد می کند، پیشرفت اش به طرز دردناکی متوقف می شود." مغزهای ما برای این تجهیز نشده اند که تصور کنند که ژنرال هم مانند نوترینوها می تواند از خلال فضاهای خالی وسیع تشکیل دهنده ی دیوار"واقعی" بگذرد. همچنین ما به درستی نمی توانیم تصور کنیم که در سرعت های نزدیک به سرعت نور چه رخ می دهد.
شهود طبیعی انسان، که در مکتب جهان میانه بالیده است، دشوار می تواند حرف گالیله را باور کند که می گفت اگر یک گوی و یک پَر را همزمان از برجی پایین بیاندازیم و اصطکاک هوا نباشد، هر دو همزمان به زمین می خورند. چون در جهان میانه، اصطکاک هوا همیشه وجود دارد. اگر در خلاء تکامل یافته بودیم، می توانستیم انتظار داشته باشیم که یک پر و یک گلوله ی توپ هم زمان به زمین بخورند. ما ساکنان تکامل یافته در جهان میانه هستیم، و همین امر توان تصور ما را محدود می کند. پنجره ی تنگ برقع ما فقط می گذارد که جهان میانه را ببینیم، مگر اینکه بسیار هوشمند یا فرهیخته باشیم.
به یک معنا هم می توان گفت که ما جانوران مجبور بوده ایم نه تنها در جهان میانه، بلکه در ریزجهان[7] اتم ها و الکترون ها نیز برای بقا تقلا کنیم. اندیشیدن ما محصول تپش های عصبی است و تخیل مان به فعالیت های ریزجهان بستگی دارد. اما فهم ریزجهان هیچ کمکی به کنشگری نیاکان وحشی مان نمی کرد؛ و هیچ یک از تصمیم گیری های آنها هم وابسته به فهم ریزجهان نبوده است. اگر باکتری بودیم و مرتب زیر ضرب جنبش های حرارتی مولکول ها قرار داشتیم، قضیه فرق می کرد. اما ما جهان میانه ای ها سنگین وزن تر از آن هستیم که حرکات براونی را احساس کنیم. زندگی ما در چنبره ی نیروی گرانش است اما کاملاً از اثرات نیروهای تنش سطحی غافل هستیم. برای یک حشره ی کوچک اولویت نیروها برعکس است چون تنش سطحی اصلاً برایش خفیف نیست.
استیو گراند، در کتاب آفرینش: حیات و چگونگی ایجاد آن[8] از دلمشغولی صرف ما به ماده تقریباً به فغان می آید. ما تصور می کنیم که فقط مواد جامد واقعاً "چیز" هستند. به نظرمان "امواج" نوسان های الکترومغناطیس در خلاء "غیرواقعی" هستند. در دوره ی ویکتوریا می اندیشیدند که امواج باید امواج "درون" رسانه ای مادی جرکت کنند. اما چنین رسانه ای را نمی یافتند، پس یکی اختراع کردند و نام مشعشع "اثیر" را بر آن نهادند. اما ما فقط به این علت بی هیچ مشکلی ماده ی "واقعی" را درک می کنیم که نیاکان مان برای بقا در جهان میانه تکامل یافته اند؛ در جهان میانه، ماده عنصر تشکیل دهنده ی مفید محسوب می شود.
از سوی دیگر، حتی ما جهان میانه ای ها هم می توانیم ببینیم که یک گرداب "چیز"ی است که به قدر سنگ واقعیت دارد هرچند که ماده ی درون گرداب مدام در حال تغییر است. در صحرایی در تانزانیا، در سایه ی آتش فشان اُیدونوی لنگای که برای مردم ماسائی مقدس است، یک تل بزرگ از خاکستر هست. خاکستر این تُل حاصل آتش فشانی سال 1969 است که توسط باد جمع شده و شکل گرفته است. اما زیبایی این تُل این است که حرکت می کند. این پدیده را در اصطلاح علمی باکان[9] می نامند. کل این تل در اثر وزش باد سالانه به قدر 17 متر جابجا می شود. اما همواره شکل هلالی خود را حفظ می کند. چون با وزش باد، ذرات پایین تر به یال های تَل می روند و ذرات روی یال به درون شیب داخل هلال فرو می ریزند.
در واقع بارکان از موج هم چیز "واقعی" تری است. به نظر می رسد که موج در جهت افقی بر روی سطح دریا حرکت می کند، اما در واقع حرکت مولکول های آب عمودی است. به همین ترتیب، ممکن است به نظر برسد که امواج صوتی از دهان گوینده به گوش شنونده حرکت کنند، ولی در واقع مولکول های هوا چندان حرکتی نمی کنند، در آن صورت باد ایجاد می شود، نه صوت. استیو گراند یادآور می شود که ما بیشتر به موج می مانیم تا به "چیز"های صامت. او خوانندگان اش را فرامی خواند تا...
به تجارب دوران کودکی تان بیاندیشید. می توانید چیزهایی را به یاد بیاورید، چیزهایی را ببینید، حس کنید، و حتی ببویید. آخر واقعاً آنجا بوده اید، نه؟ در غیر این صورت چطور می توانید آنها را به خاطر بیاورید؟ حتی یکی از اتم های فعلی بدن شما در زمان آن رخدادها جزو بدن تان نبوده است... ماده از جایی به جای دیگر حرکت می کند تا در نهایت موقتاً در بدن شما جمع می شود. پس هرجا که باشید همان ماده ای نیستید که بدن تان را تشکیل می دهد. اگر خواندن این مطلب موجب نشده تا موهایتان سیخ شود، دوباره بخوانیدش، چون مهم است.
نباید واژه ی "واقعاً" را همین طور سهل و ساده با اطمینان خاطر استفاده کنیم. اگر یک نوترینو مغزی داشت که حاصل تکامل نیاکان نوترینویی خود بود، می گفت که قسمت اعظم کوه ها "واقعاً" از فضای خالی ساخته شده است. مغزهای ما میراث تکامل نیاکان متوسط جثه مان است؛ نیاکانی که نمی توانستند از خلال کوه ها حرکت کنند، پس برای ما کوه ها"واقعاً" صلب هستند. برای هر جانوری، "واقعاً" همان چیزی است که مغزش، که برای کمک به بقای او تکامل یافته، به او اجازه می دهد واقعی بداند. و چون گونه های مختلف در جهان های مختلفی زندگی می کنند، "واقعاً" ها گونه گونی فراوان و برآشوبنده ای دارند.
آنچه ما از جهان واقعی می بینیم، واقعیت صاف و پوست کنده نیست، بلکه مدلی از جهان واقعی است، که توسط داده های حسی دست چین و مرتب شده است – این مدل چنان برساخته شده | |