خانه | بالا

جهانی شدن

 نوشته ی ویلیام شوِرمان*

ترجمه ی امیرغلامی

منبع: Stanford Encyclopaedia of Philosophy

نسخه ی پی دی اف

 

* استاد فلسفه ی سیاسی در دانشگاه ایندیانا

  

مفهوم جهانی شدن (globalization) گستره ی وسیعی از روندهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را دربر می گیرد. امروزه "جهانی شدن" به یکی از واژگان کلیدی بحث های سیاسی و آکادمیک بدل شده است. در بحث های مردم پسند، اغلب جهانی شدن به  این معانی است: دنبال کردن سیاست های  لیبرال کلاسیک  در عالم اقتصاد (یا "بازار آزاد")، تکثیر فنآوری های جدید اطلاعاتی ("انقلاب اینترنتی")، و نیز این انگاره که بشریت در آستانه ی تحقق جامعه ی واحدی  قرار دارد. جامعه ای که در آن موجبات عمده ی تنش های اجتماعی رخت بر می بندند ("همبستگی جهانی").  خوشبختانه، امروزه نظریه پردازان اجتماعی مفهوم دقیق تری از جهانی شدن ارائه نموده اند. اگرچه اختلاف نظرهای عمده ی  میان شرکت کنندگان در بحث مداوم جهانی شدن همچنان باقی است،  اما اغلب نظریه پردازان اجتماعی معاصر این دیدگاه را می پذیرند که جهانی شدن راجع به تغییرات بنیادی در نمایه (contour) های فضایی و زمانی حیات اجتماعی است. تغییراتی که به موجب آنها اهمیت فضا یا قلمرو تحت شعاع شتاب فزاینده ی ساختار زمانی شیوه های اصلی فعالیت بشر قرار گرفته است. امروزه فاصله ی جغرافیایی عموماً با مقیاس زمانی سنجیده می شود. با کاهش زمال لازم برای برقراری ارتباط میان دو نقطه ی جغرافیایی دور از هم، فاصله یا فضا فشرده یا "نابود" می شود.  تجربه ی آدمی از فضا، بسیار به ساختار زمانی فعالیت هایی وابسته است که به واسطه ی آنها فضا را تجربه می کنیم. تغییر زمانمندی های فعالیت بشر به ناگزیر تجربه ی دیگرگونه ای از فضا یا قلمرو ایجاد می کند.  در مورد اینکه دقیقاً چه عواملی موجب جابجایی های اخیر در نمایه های  حیات بشر شده اند، میان نظریه پردازان جهانی شدن اختلاف نظر وجود دارد. با این حال، عموماً می پذیرند که تغییر تجربه ی آدمیان از فضا و زمان، در بسیاری از حیطه های زندگانی اهمیت مرزهای محلی و حتی ملی را زایل می کند.  از آنجا که جهانی شدن پیامدهایی درازدامنه ای درتقریباً همه ی جنبه های حیات بشری دارد، نیاز به بازاندیشی پرسش های نظریه ی سیاسی هنجاری  را ناگزیر می سازد.

 

فهرست

1.      جهانی شدن در تاریخ اندیشه

2.      جهانی شدن در نظریه های  اجتماعی معاصر

3.      چالش های هنجاری پیش روی جهانی شدن

4.      منابع

 

1.  جهانی شدن در تاریخ اندیشه

واژه ی جهانی شدن تنها ظرف دو دهه ی اخیر  رواج عام یافته است. اما مفسران دانشگاهی که از دهه ی 1970 این واژه را به کار گرفتند اهمیت آن را به فراست دریافتند (مودلسکی، 1972). با این حال، دست کم از آغاز ابداع سرمایه داری صنعتی، گفتمان روشنفکری مملو از اشاره به پدیده هایی بوده که به طور چشمگیری مشابه با پدیده های مورد توجه نظریه پردازان متأخر جهانی شدن هستند. فلسفه، ادبیات، و تقریظ های اجتماعی قرن نوزدهم و بیستم آکنده از ارجاع  به آگاهی از تجربه ی نوپدیدی از فاصله و فضاست. با ظهور اَشکال سریع حمل و نقل (مانند راه آهن و مسافرت هوایی)  و ارتباطات (تلگراف یا تلفن) که امکان تماس آدمیان را از خلال تقسیمات جغرافیایی و سیاسی به طرز شگرفی سرعت بخشیده اند، این تجربه به ناگزیر دستخوش تغییر شده است (هاروی،  1989؛ کِرن، 1983). بسی قبل از آن که اصطلاح جهانی شدن در بحث های عمومی و دانشگاهی متأخر مطرح شود، ظهور صور سریع  کنش اجتماعی موجب شد تا بسیاری کسان درباره ی فشرده شدن فضا به اظهار نظر بپردازند.

 

یک روزنامه نگار انگلیسی به سال 1839 تصور خود را ازاثر مسافرت با قطار بر حس فاصله چنین بیان می کند: "گستره ی کشورمان، چنان که پیش تر بود، نابود می شود. اندازه اش آن قدر آب می رود تا آنکه بیش از یک کلان شهر نباشد" (هاروی، 1996: 242). چند سال بعد، هاینریش هاینه، شاعر مهاجر آلمانی-یهودی، همان تجربه را چنین بیان می کند: " فضا به دست راه آهن به قتل می رسد. احساس می کنم انگار کوه  و جنگل های همه ی کشورها جز حاشیه ای بر پاریس نبودند. حتی اکنون، می توانم رایحه ی درختان زیرفون آلمان را احساس کنم؛ امواج دریای شمال پشت در خانه ام در خروش اند" (شیولبوش، 1978: 34). مهاجر آلمانی دیگری، که همان نظریه پرداز نامدار سوسیالیسم، کارل مارکس باشد، به سال 1848 نخستین تبیین نظری احساس فشردگی قلمروها را چنان صورت بندی نمود که معاصران اش را بسیار مقبول افتاد. در نظر مارکس، ضرورت تولید سرمایه داری به ناگزیر بروژوازی را "به جا خوش کردن در همه جا، اقامت در همه جا، و ارتباط برقرار کردن در همه جا" وا می دارد. نیروی مهیب سرمایه داری صنعتی  ابتدایی ترین منابع فنآوری را به نابودی فضا واداشته، تا راه را برای "مبادله با همه سو، و هم- وابستگی جهانشمول ملت ها" هموار سازند. روندی که درست بر خلاف محلی گرایی تنگ نظرانه ای بود که قرن ها بشریت را متوقف کرده بود (مارکس، 1979[1848]: 476). فنآوری های جدید، به رغم شرّ بودن شان به خاطر اینکه ابزار استثمار سرمایه داری هستند، به دلیل افزودن امکانات برهمکنش آدمیان را از خلال مرزها نهایتاً نیرویی پیشرو در تاریخ می باشند.  این فنآوری های ارتباطی زیرساخت های لازم برای تمدن جهان وطن سوسیالیستی آینده را فراهم می آورند، در عین اینکه در حال حاضر هم وسیله ی سازماندهی طبقه ی کارگر برای تدارک انقلابی محتوم هستند. انقلابی که برای آن اهمیت تقسیم بندی های سنتی قلمروهای جغرافیایی  بیش از اهمیت مرزها  نزد  نظام استثمار سرمایه داری نیست.

 

افسون تجربه ی فشردگی قلمرو، محدود به روشنفکران اروپایی نبود. همین مضمون در اندیشه ی آمریکایی ابتدای قرن بیستم هم نقشی کلیدی ایفا نمود. هنری آدامز، چهره ی ادبی آمریکایی به سال 1904 برای توضیح تغییرات سریع نمایه های فضایی و زمانی کنش آدمی،  وجود "قانون شتاب" را مبنای کار توسعه ی اجتماعی دانست و گفت که جامعه ی مدرن را تنها هنگامی می توان به درستی شناخت که  نقش محوری شتاب ظاهراً مقاومت ناپذیر فنآوری ها و فرآیند های اجتماعی را در نظر داشته باشیم. (آدامز، 1931 [1904]) جان دیویی [فیلسوف بزرگ سنت پراگماتیسم آمریکایی] هم در سال 1927   احتجاج می کرد که روندهای فعلی اقتصادی و تکنولوژیک حاکی از ظهور "دنیای جدید" ی است که اهمیت آن کمتر از گشوده شدن آمریکا به روی فتوحات و استعمار اروپاییان در سال 1492 نیست. در نظر دیویی، اختراع موتور بخار، به کارگیری  الکتریسیته و تلفن، چالش سترگی پیش روی صورت های  نسبتاً پایا و یکنواخت زندگی اجتماعات محلی می نهد. اجتماعاتی که دیرزمانی تنها صحنه ی تماشاخانه ی فعالیت های بشری بودند. فعالیت اقتصادی چنان به نحو فزاینده ای حصار زیستی اجتماعات محلی را شکافت که موجبات شگفتی پیشینیان مان شد. برای نمونه، کشتی های بخار، خطوط آهن، خودروها، و مسافرت هوایی به گونه ای چشمگیر نرخ تحرک جغرافیایی را افزودند. اما دیویی ازتأکید بر تغییر نمایه های فضایی و زمانی کنش بشری فراتر می رود و می گوید فشردگی فضا پرسش هایی بنیادی پیش روی دموکراسی نهاده است. او ملاحظه می کند که اکنون دیگر جوامع سیاسی کوچک- مقیاس (مثلاً شهرک های نیوانگلند)، که پیش تر نقاط مهمی برای مشارکت دموکراتیک کارآمد محسوب می شدند، در قیاس با مسائل بزرگ جهانی همبسته نقشی حاشیه ای  یافته اند. شبکه های پیوندهای اجتماعی  با تراکم فزاینده شان صورت های محلی خودگردانی را ناکارآمد ساخته اند. دیویی این سئوال را مطرح می کند که "می توان پرسید، چگونه می توان اجتماعی را سامان داد، درحینی آن اجتماع اصلاً در یک مکان نمی ماند؟" (دیویی، 1954 [1927]: 140). اگر کمینه ی نیاز برای تحقق شهروندی دموکراتیک را امکان کنش هماهنگ با دیگران بگیریم، در عالمی که امکان شگفت انگیز جابجایی و تحرک شهروندان در آن هرچه افزون تر می شود، چگونه می توان شهروندی را حفظ نمود؟ به نظر دیویی، فنآوری های جدید و پرسرعت، به حیات اجتماعی خصیصه ای گریزپا و متغیر داده اند  که اثر مستقیم آن بر تغییر و تحول شتابناک بسیاری عرصه های زندگی (و چه بسا مهم تر ازهمه در عرصه ی اقتصاد) مشهود  است و موجب سیالیت و بی ثباتی نسبی روابط اجتماعی شده است. اما اگر شهروندی مستلزم اندکی ثبات و پایداری در حیات اجتماعی باشد، آیا نمی توان گفت که تغییرات اخیر در شرایط فضایی و زمانی کنش انسانی، برای مشارکت سیاسی بد شگون اند؟ چگونه شهروندان جوامع معاصر می توانند گرد هم آیند و به کنش هماهنگ بپردازند درحالی که " جنون حرکت و سرعت" حتی بازشناسی یکدیگر را نیز برای مردم دشوار ساخته است، تا چه رسد به تشخیص اهداف و دغدغه های مشترک؟  (دیویی، 1954 [1927]: 140).

 

از دهه ی 1950 به این سو  چه بسا عمده ترین مرجع  هشدارهای مکرر روشنفکران درباره ی نابودی فاصله،  پدیده ی تکثیر بی وقفه ی فنآوری های پرسرعت بوده است. مارشال مک لوهان، منتقد فرهنگی کانادایی مضمون "دهکده ی جهانی" مبتنی بر فنآوری را مطرح کرد که  حاصل   "شتاب در تمام سطوح سازمان بشری" است. ابداع این اصطلاح، شاهکار تحلیل  آکنده از نگرانی او از فنآوری های جدید رسانه ای در دهه ی 1960 بود (مک لوهان، 1964: 103). منتقد اجتماعی فرانسوی، پُل ویریلو هم در سال های 1970 و 1980 احتجاج می کرد که تغییرات جدید در نمایه های فضایی و زمانی حیات اجتماعی به وخامت روند استبداد سیاسی انجامیده است. مطابق تحلیل او، جنگ افزارهای مدرن و سیستم های تسلیحاتی، ناگزیر به تقویت قوای مجریه و تضعیف قوای مقننه انجامیده است. به همین خاطر فشردگی قلمرو راه را برای قدرت گیری دولت های معطوف به عمل بی درنگ هموار ساخته است (ویریلیو، 1986 [1977]). اما شاید کسی که  بحث های معاصر درباره ی جهانی شدن را روشن تر از همگان پیشگویی کرد، فیلسوف آلمانی، مارتین هایدگر بود. هایدگر نه تنها "محو فاصله" را ویژگی جدایی ناپذیر شرایط معاصر می داند، بلکه تغییر اخیر در تجربه ی فضا را نیز کم اهمیت تر از تحول زمانی در کنش های آدمی نمی شمارد: "همه ی فاصله های زمانی و فضایی آب می روند. امروزه آدم یک شبه به جاهایی می رسد که پیش تر مسافرت به آنها هفته ها و ماه ها به طول می انجامید" (هایدگر، 1971 [1950] : 165). هایدگر همچنین به دقت پیشگویی کرد که فنآوری های ارتباطی و اطلاعاتی جدید به زودی بذر امکانات جدیدی را در حیطه ی فراگستر واقعیت مجازی می افشانند. " مکان های دوردستِ قدیمی ترین تمدن ها چنان به صورت فیلم در می آیند که انگار آنها همین الآن وسط ترافیک امروزی جاده ایستاده اند... اوج این محوِ امکانِ هرگونه دوربودگی را تلویزیون فراهم می آورد، که بزودی سرآمد همگی ماشین آلات ارتباطی می شود" (هایدگر، 1971 [1950]: 165). توصیف هایدگر از امکانات فزاینده ی تجربه ی آنی و همزمان انسانی، کمتر از بسیاری از اخلاف اش بیمناکانه نیست. در تحلیل هایدگر، فشردگی فضا عاقبت  به آنجا می رسد که از چشم انداز تجربه ی انسانی "هرچیزی همان قدر که دور است، نزدیک هم هست." محو فاصله، به جای گشودن امکانات جدید برای برهمکنش های غنی و چندوجهی با رخدادها، بخشی از یک توده ی ملول و یکنواخت از تجربیات می شود (هایدگر، 1971 [1950]: 166). فقدان هرگونه تمایز معنادار میان "نزدیکی" و "دوری" موجب مسطح شدن تجربه ی انسانی می شود، که این به نوبه ی خود بذر  بی تفاوتی را می پاشد و تجربه ی انسانی را یکنوا و تک بعدی می سازد.

 

2. جهانی شدن در نظریه های اجتماعی معاصر

از نیمه ی دهه ی 1980 به این سو نظریه پردازان اجتماعی از ویژگی نسبتاً خام تأملات پیشین در مورد فشردگی یا نابودی فضا فراتر رفتند تا تصور استوارتری از جهانی شدن ارائه دهند. اما مطمئناً عدم توافق های عمده در مورد سرشت دقیق نیروهای علّیِ پیش برنده ی جهانی شدن همچنان باقی است. برای نمونه، دیوید هاروی (1989، 1996) نظریه ی خود را مستقیماً برپایه ی تبیین پیشگامانه ی مارکس از جهانی شدن قرار می دهد، درحالی که دیگران (گیدنز، 1990؛ هِدِل، مک گرو، گولدبلات، پراتون، 1999) تمرکز صرف بر عوامل اقتصادی را که ویژگی رویکرد مارکسیستی است به پرسش می گیرند. با این حال، به نظر می رسد توافقی در مورد مبانی اصلی مفهوم جهانی شدن در شُرُف شکل گیری باشد.

 

نخست اینکه تحلیل گران معاصر، جهانی شدن را راجع به قلمروزدایی [deterritorialization]   می دانند. بدین معنا که  تنوع  فزاینده ای از فعالیت های اجتماعی، فارغ از مکان جغرافیایی مشارکت کنندگان اش انجام می گیرند. چنان که یان آرت شولت خاطر نشان می کند، "رخدادهای جهانی می توانند –  توسط مخابرات راه دور، رایانه های دیجیتال، رسانه های صوتی تصویری، فن پرتاب موشک و مانند آن – تقریباً همزمان هرجا و همه جای جهان رخ دهند" (شولت، 1996: 45). جهانی شدن به امکانات فزاینده ای برای کنش میان مردمی اطلاق می شود که دیگر طول و عرض جغرافیایی محل اقامت شان اهمیتی ندارد. اگرچه هنوز موقعیت جغرافیایی برای بسیاری از فعالیت ها (مانند کشاورزیِ معطوف به تأمین نیازهای محلی) حائز اهمیت است، اما قلمروزدایی در بسیاری از حیطه های اجتماعی نمایان است. امروزه تاجران قاره های مختلف مشغول تجارت الکترونیک هستند؛ تلویزیون به مردمان همه ی مکان ها امکان می دهد تا شاهد مصائب وحشتناک جنگ هایی باشند که بسی دور ازکنج امن و راحت اتاق های نشیمن شان درگرفته اند؛  دانشگاهیان آخرین تجهیزات ویدئو کنفرانس را به کار می گیرند تا سمینارهایی برگزار کنند که شرکت کنندگان اش در نقاط جغرافیایی گوناگون پراکنده اند. دیگر قلمرو به معنای مکان های مشخص جغرافیایی، دربرگیرنده ی کل "فضای اجتماعی" نیست که فعالیت های  آدمیان در آن انجام می پذیرد. به این معنای نخستین، جهانی شدن راجع به رواج صور جدید فعالیت های اجتماعی است (روگی، 1993؛ شولت، 2000).

 

دوم اینکه، نظریه پردازان متأخر جهانی شدن را با رشد همپیوندی [interconnectedness] اجتماعی از خلال مرزهای جغرافیایی و سیاسی مرتبط می دانند. مطابق این دیدگاه، قلمروزدایی جنبه ای حیاتی از جهانی شدن است. با این حال، تمرکز صرف بر آن خطاست. چون اکثریت غالب فعالیت های انسانی هنوز هم وابسته به موقعیت های خاص جغرافیایی هستند، جنبه ی تعیین کننده تر جهانی شدن، معطوف است به شیوه ی تأثیر رخدادها و نیروهای دوردست بر فعالیت های محلی و ناحیه ای است (تاملیسون، 1999: 9). برای مثال، این دائره المعارف [دائره المعارف فلسفه ی استنفورد] را می توان نمونه ای از فضاهای اجتماعی قلمروزدوده  دانست، زیرا تبادل اندیشه ها را در فضای اطلاعاتی [cyberspace] امکان پذیر می سازد. تنها پیش شرط  دستیابی به این فضا اتصال به اینترنت است. اگرچه هنوزنابرابری های عمده ای در دسترسی به اینترنت وجود دارد، اما اصولاً استفاده از این دائره المعارف ربطی به هیچ موقعیت جغرافیایی خاصی ندارد. خواننده می تواند برای انجام  تکالیف درسی مدرسه یا دانشگاه اش از این دائره المعارف کمک بگیرد. مدرسه ای که نه تنها موقعیت جغرافیایی معینی دارد، بلکه دانستن موقعیت جغرافیایی اش برای فهم بسیاری از ویژگی های اساسی آن نقشی کلیدی ایفا می کند: میزان اعتبار مالی مدرسه می تواند از ایالت یا ناحیه ای به ناحیه ی دیگر متفاوت باشد، یا همان رشته ی تحصیلی در جای دیگر می تواند مستلزم گذراندن دروس دیگری باشد، مثلاً واحدهایی که برای فارغ التحصیلی در آن رشته باید در چین یا آرژانتین یا نروژ گذراند متفاوت اند. جهانی شدن به آن فرآیندهایی اطلاق می شود که به واسطه ی آنها فاصله ی جغرافیایی رخدادها و تصمیمات به گونه ای فزاینده بر حیات "محلی" سازمان ها و مردم تأثیر می نهند. برای نمونه، اصرار رهبران قدرتمند سیاسی جهان اول بر اینکه صندوق بین المللی پول (IMF) باید کشورهای آمریکای لاتین و آفریقا را متعهد به اتخاذ سیاست های اقتصادی خاصی کند، می تواند از معلمان کم بضاعت و محققان گرفته، تا کلاس های درس مملو ازشاگرد سائوپولو یا لیما را تحت تأثیر قرار دهد؛ آخرین نوآوری های فنآوری اطلاعاتی در آزمایشگاه های پژوهش رایانه ای هند می تواند سریعاً به تغییر تجارب دانش آموزان در کلاس های درس برییتیش کلمبیا یا توکیو منجر شود. پس جهانی شدن  " به فرآیندهای تغییری که به واسطه ی پیوند دادن و بسط فعالیت های انسانی در میان نواحی و کشورهای گوناگون در سازمان امور آدمیان تحول ایجاد می کنند" نیز اطلاق می شود (هِلد، مک گرو، گولدبلات، پراتون، 1999: 15). به این معنا، جهانی شدن واجد درجاتی است، چرا که هر فعالیت اجتماعی معینی  می تواند دیگر رخدادهای دور و نزدیک را به درجات مختلفی متأثر سازد: اگرچه تعداد فزاینده ای از فعالیت ها با دیگر رخدادهای قاره های دوردست درهم تنیده اند، اما فعالیت های انسانی معینی هم هستند که در حیطه ی محلی یا ناحیه ای باقی مانده اند. همچنین، دامنه  و اثر فعالیت هم می تواند متفاوت باشد: رخدادهای دوردست جغرافیایی ممکن است اثر نسبتاً اندک یا وسیع دامنه ای بر رخدادهای جایی  دیگر داشته باشند. سرانجام اینکه، می توانیم ملاحظه  کنیم که میزان همپیوندی از خلال مرزها دیگر صرفاً تصادفی نیست، بلکه قابل پیش بینی و قاعده مند است (هِلد، مک گرو، گولدبلات، پراتون، 1995).

 

سوم اینکه، جهانی شدن باید همچنین شامل ارجاع به سرعت یا تندی  فعالیت های اجتماعی نیز باشد. به نظر می رسد که قلمروزدایی و همپیوندی عمدتاً سرشتی فضایی دارند. با این حال، به آسانی می توان دید که چگونه این جابجایی های فضایی مستقیماً به شتاب دادن صور اصلی فعالیت های اجتماعی می انجامند. چنان که پیش تر در بحث مان از پیشگامان مفهومی بحث امروزی جهانی شدن دیدیم، گسترش حمل و نقل، ارتباطات و فنآوری اطلاعاتی سریع موجبات اصلی زوال  مرزهای جغرافیایی و قلمرویی را فراهم کردند. پدیده ای که ناظران دست کم از میانه ی قرن نوزدهم وقوع آن را تشخیص داده بودند. فشردگی فضا صور مسلسل وار فنآوری را پیش فرض می گیرد؛ تغییر تجربه هایمان از قلمرو یا سرزمین بستگی به تغییرات ملازم آن در کنش های زمانی انسان دارد. با این حال، فنآوری های پرسرعت تنها نشانگر نوک این کوه یخ هستند. پیوند و گسترش فعالیت های اجتماعی  از خلال مرزها برا ساس امکان جریان و جابجایی سریع مردم، اطلاعات، سرمایه و کالاها مطرح شده است. بدون این جریان های سریع، رخدادهای دوردست  دشوارمی توانستند واجد تأثیری باشند که امروزه دارند. فنآوری پرسرعت نقشی محوری در تندی امور انسانی دارد. اما بسیاری عوامل دیگر هم هستند که بر سرعت گام فعالیت اجتماعی تأثیرگذار اند. یک مورد از این عوامل، ساختار سازمانی کارخانه ی سرمایه داری امروزی  است؛ مورد دیگر عادت ها و تمایلات خاص امروزی، مانند "جنون حرکت و سرعت"  است که دیویی ذکر می کند. قلمروزدایی و بسط همپیوندی ها دست در دست هم  به حیات اجتماعی شتاب می بخشند، درحالی که شتاب اجتماعی نیز فی نفسه صور بسیار گوناگونی به خود می گیرد (اریکسون، 2001). در اینجا نیز به راحتی می توان دید  که چرا جهانی شدن همواره درجاتی دارد. سرعت یا تندی جریان ها، جابجایی ها، و مبادله ها از خلال مرزها مانند میزان، تأثیر یا قاعده مندی شان متفاوت است.

 

چهارم اینکه، حتی اگر تحلیل گران در مورد نیروهای علّی موجّد جهانی شدن اختلاف نظر داشته باشند، اما اغلب موافق اند که جهانی شدن را باید فرآیندی نسبتاً درازمدت دانست. ویژگی های سه گانه ی قلمروزدایی، همپیوندی، و شتاب اجتماعی را دشوار بتوان رخدادی جدید در حیات اجتماعی معاصر دانست. جهانی شدن یک خصیصه ی برسازنده ی جهان مدرن است، و تاریخ مدرن شامل نمونه های بسیاری از جهانی شدن است (گیدنز، 1990). چنان که در بالا دیدیم، متفکران قرن نوزدهم دست کم برخی از ویژگی های اصلی آن را دریافته بودند؛ فشردگی سرزمین ها مؤلفه ی مهمی در تجربه ی زیست آنها بود. با این حال، برخی از نظریه پردازان معاصر معتقداند که خصوصاً در دهه های اخیر، به علت نوآوری های مخابراتی، حمل و نقل، و فنآوری های اطلاعاتی (مانند رایانه ای سازی فعالیت ها) جهانی شدن شکلی قوی یافته است، و امکانات شگفت انگیز جدیدی را برای همزمانی و بی واسطگی گشوده است (هاروی، 1989(. با این دیدگاه، علاقه ی امروزی روشنفکران به مسئله ی جهانی شدن را می توان مستقیماً مربوط به ظهور فنآوری های پرسرعت جدید دانست که اهمیت فاصله را کمینه و امکانات قلمروزدایی و همپیوندی اجتماعی را بیشینه ساخته اند. اگرچه فشردگی قلمروها که بسیاری از معاصران به قوت آن را احساس می کنند آشکارا یادآور تجارب نسل های پیشین است، برخی از نویسندگان معاصر احتجاج می کنند که اشتباه خواهد بود اگر صور بی شمار تغییر و تحولات جاری در نمایه های فضایی و زمانی تجارب درازدامنه ی انسان امروزی را با تجارب پیشین همسان بیانگاریم.  با اینکه شگفتی پیشینیان مان از پدیده هایی مانند راه آهن و تلگراف قابل درک است، اما فعالیت های اجتماعی پرشمار امروزی در قیاس با آنها دامنه ای بس فراخ تر دارند و روندهای دیرین معطوف به قلمروزدایی و همپیوندی اجتماعی را به طرز قابل توجهی تعمیق بخشیده اند. به یقین می توان گفت که  اثرات  قلمروزدایی، همپیوندی اجتماعی، و شتاب اجتماعی به هیچ وجه جهانشمول یا یکنواخت نبوده اند: برای مثال، کارگران مهاجر و کم درآمد سنتی در مزارع جنوب کالیفرنیا، در زمینه ی فضایی و زمانی متفاوتی از کارآفرینان اینترنتی سان فرانسیسکو یا سیاتل عمل می کنند. فرضیات متفاوت در باره ی فضا و زمان اغلب در طی  یک مقطع تاریخی خاص، هرچند به دشواری، با هم همزیستی دارند (گورویچ، 1964). با این حال، اثر نوآوری های جدید فنآوری چنان ژرف بوده که حتی کسانی که به مقتضای شغل شان  مستقیماً تحت تأثیر فنآوری های جدید نیستند هم به طرق بی شمار دیگر، به عنوان شهروند و مصرف کننده، از این فنآوری ها تأثیر می پذیرند.

 

پنجم اینکه، جهانی شدن را باید فرآیندی چند سَره [multi-pronged] دانست، زیرا ویژگی های آن، یعنی قلمروزدایی، همپیوندی اجتماعی و شتاب در عرصه های  مختلف (اقتصادی، سیاسی، و فرهنگی) حیات اجتماعی بروز می یابند. اگرچه هر وجه از جهانی شدن با هسته ی اصلی مؤلفه های جهانی شدن که در بالا شرح داده شد پیوند می یابد، اما هر وجهی شامل دنباله ای پیچیده و نسبتاً خودفرمان [autonomous] از روند های تجربی است. روندهایی که شناخت سازوکارهای علّی خاص ایجاد کننده شان مستلزم بررسی دقیق و موردی است (هِلد، مک گرو، گولدبلات، پراتون، 1999). همچنین هر نمودی از جهانی شدن، تعارض ها و جابجایی های  خاصی ایجاد می کند. برای مثال، شواهد تجربی فراوانی حاکی از آن است که جریان ها و مبادله های بین مرزی، همراه با ظهورشکل های بین المللی تولید که در آن قطعات یک محصول همزمان در چهارگوشه ی دنیا تولید می شوند، به رویه ی غالب بدل گشته است (کَستل، 1996). فنآوری های پرسرعت و رویکرد جدید سازمانی شرکت های چندملیتی، که اصطلاحآً  "بازیگران جهانی" خوانده می شوند، کارآمدی عظیمی داشته اند. ظهور بازرهای مالی "دور دنیا، دور ساعت"، که در آنها عمده ی معاملات مالی در چشم برهم زدنی در فضای اطلاعاتی انجام می گیرند، نمونه ی آشنایی از جنبه ی اقتصادی جهانی شدن است. بازارهای مالی جهانی همچنین چالشی پیش روی تلاش های سنتی ملت-دولت های [nation-states] لیبرال دموکرات برای لگام زدن بر فعالیت های بانکداران نهاده اند و نگرانی قابل درکی در مورد قدرت و نفوذ فزاینده ی بازارهای مالی بر مؤسسات انتخابی دموکراتیک ایجاد کرده اند. در حیات سیاسی، جهانی شدن صورت متمایزی می یابد، گرچه در این حیطه نیز قلمروزدایی، همپیوندی از خلال مرزها، و شتاب فعالیت های اجتماعی اساسی مشهود است. در جنبش های بین المللی، که فعالان آنها فنآوری های سریع ارتباطاتی را برای پیوند دادن و بسیج نیروها بر علیه شرور مورد نظرشان به کار می گیرند، شروری که به نوبه ی خود سرشتی بین المللی دارند (مثلاً تخریب لایه ی اوزون)، نمونه ای از جهانی شدن در حیطه ی سیاسی است. نمونه ی دیگر، تمایل به صور بلندپروازانه ی قانون گزاری و تنظیم مقررات اجتماعی و اقتصادی در سطح بین المللی است، که در آن ملت-دولت های  منفرد با هم برای اجرای مقرراتی همکاری می کنند که حیطه ی عمل شان از مرزهای ملی فراتر می رود، همان گونه که فرآیند های اقتصادی بین المللی دیگر در رویه های سنتی تنظیمات ملت-دولت ها نمی گنجند. عموماً دانشمندان علوم سیاسی این روند حرکت به سوی صور بلندپروازانه ی سازمان های اَبَرملّی [supranational] (مانند اتحادیه ی اروپا،  یا اتحادیه ی تجارت آزاد آمریکای شمالی) را نمودهای بارز و متأخر جهانی شدن در حیطه ی سیاست می دانند. با این حال،  تکثیر سازمان های اَبَرملّی کمتر از جهانی شدن اقتصادی مشکل زا نبوده است. منتقدان این سازمان ها تأکید دارند که صور محلی، ناحیه ای، و ملی خودگردانی در حال نابودی اند و جای خود را به صور جهانی اداره ی امور می دهند. می گویند این ابرسازمان ها به قدر کافی دموکراتیک نیستند و تصمیم گیری هایشان به دور از نیازهای شهروندان عادی است، درحالی که مدافعان سازمان های اَبَرملّی، صور جدید تصمیم گیری های قانونی و سیاسی اَبَراملّی را طلایه دارِ  صورِ شمول گراتر و پیشرفته تر خودگردانی می دانند.

 

5.