خانه | بالا

از کتاب ملاحظاتی در تاریخ ایران (علل تاریخی عقب ماندگی های جامعۀ ایران)، علی میرفطروس

فصل سوم

3-  ولایت فقیه (رهبر) و استقرار یک دیکتاتوری توتالیتر (فاشیسم و استالینیسم)

(دریافت کل متن در یک فایل P.D.F)

آزادی و دموکراسی در نظام اسلامی

امامت، امّت و جامعۀ بی طبقۀ توحیدی

 

اسلام مانند دیگر ادیان سامی، اساساً یک دین خداسالار است و انسان ها – در تحلیل نهائی – یا "عبدالله" (بندۀ خدا) هستند یا "اغنام الله" (گوسفندان خدا).

 

تصویر خدا در قرآن، تصویر یک فرمانروای مطلق قبایل پدرسالار است و ضرورت وجودی ظهور پیغمبران؛ گمراهی، ضلالت، طفولیت و نادانی انسان ها و نیاز فطری آنان به یک هدایت کننده و پیشوا (رسول و امام) می باشد. مسئلۀ "خداگونگی انسان" در قرآن[1] و خلیفه بودن انسان بر روی زمین [2] که مستقیماً از تورات اخذ و اقتباس شده است[3]، در اسلام و خصوصاً در شیعه نه بر "نوع انسان" بلکه ناظر بر "فرد" (یعنی پیغمبر، امام و ولی فقیه) می باشد. در چنین دیدگاهی، پیغمبر و امام چونان پدر یا شبانی است که از طرف خدا، رسالت و ولایت (سرپرستی) دارد تا خیل عظیم گلّه های انسانی را از ورطۀ ضلالت و جهالت، بسوی کمال هدایت کند.

 

مرگ حضرت محمّد (در سال 11 هجری/ 631 م) و مشخص نبودن جانشین او، اختلافات و منازعات فراوانی را در جامعۀ اسلامی آن زمان بدنبال داشت. از یکطرف: ابوبکر، عمر، عثمان و دیگران (بعنوان شیوخ و بزرگان قریش و اصحاب نزدیک پیغمبر) و از طرف دیگر: حضرت علی (بعنوان داماد و وارث پیغمبر) کشمکش های شدیدی را برای تصاحب قدرت سیاسی- مذهبی آغاز کردند. اکثریت مسلمانان، ابوبکر را بعنوان خلیفۀ اول در نظر داشتند، در حالیکه علی و گروه قلیلی از یاران او، با استناد به گفتۀ محمد در "غدیر خُم" (هرکس من مولای اویم، علی مولای اوست) معتقد به وصایت پیغمبر جهت انتصاب علی به خلافت (امامت) بودند[4]. در جریان سقیفه ،گروهی معتقد به انتخاب خلیفه از طریق اجماع مسلمین بودند، درحالیکه گروه اندکی، خلافت (امامت) را مبتنی بر اصل وصایت، موروثی و مختص به خاندان پیامبر (علی) می دانستند[5].

 

بدین ترتیب: شیعه با نفی اصل انتخاب و ارادۀ اکثریت مردم و با اعتقاد به اصل وصایت و انتصاب، فلسفۀ سیاسی خود را مبنی بر الهی و موروثی بودن امامت (خلافت) در خاندان علی – در طول دوازده نسل – اعلام می کند. بعبارت دیگر: تداوم و استمرار رهبری پیامبر را – در طول دوازده نسل – دوازده امام بعهده دارند که "از بالا" و از طرف فرماندهی انقلاب اسلامی و نخستین ایدئولوگ نهضت (یعنی حضرت محمد) بر اساس وصایت، تعیین شده اند که نام آخرین آنان امام دوازدهم است که تا قیامت، رهبری جامعۀ اسلامی را برعهده دارد... وصیت اینست، مردم باید به این وصیت عمل کنند، مردم باید زمام امور خود را به دست "ولی" بدهند وگرنه به گمراهی افتاده اند ... امامت (خلافت)، منصبی است الهی و نه شورائی و انتخابی... امامت یک حق ذاتی است ناشی از ماهیت خودِ امام نه ناشی از عامل خارجیِ انتخاب... [6]

 

بنابراین: فلسفۀ سیاسی شیعه – بطور آشکار– ماهیت تبعیض نژادی و برتری قومی و ارثی خود را – با انحصار حق حکومت در خاندان علی در طول دوازده نسل – به نمایش می گذارد. در این فلسفه، پیغمبر یا امام چونان "پدر" یا "شبان" ی است که از طرف خدا رسالت و ولایت (سرپرستی) دارد تا گلّه های انسانی را از ورطۀ ضلالت و جهالت بسوی کمال (نه سعادت) هدایت کند. در این دیدگاه، نادانی، طفولیت فکری و گمراهی اکثریت مردم جامعه – به عنوان یک واقعیت – امری مسلم و پذیرفته شده است. قرآن در بیش از 20 مورد، اکثریت مردم را "بی خرد و بی عقل" و "فاسق" معرفی می کند و در موارد متعددی آنان را "ناسپاس" و "فاسد"، "گمراه"، "منکر حق" و "گمراه کننده" می نامد. بنابراین به پیغمبر توصیه می شود که آراء و خواست اکثریت مردم، پیروی مکن زیرا "اگر از اکثریت پیروی کنی، آنان ترا از راه حق و حقیقت منحرف می سازند"[7].

 

اعتقاد به گمراهی، نادانی و طفولیت فکری اکثریت مردم بعنوان برجسته ترین ویژگی تشیّع[8] جوهر اعتقادی همۀ نظریه پردازان "اسلام راستین" است. در آراء این نظریه پردازان، اکثریت مردم بعنوان "گلّه"، "کودک خردسال" و "رأس ها" (الاغ ها و گاوها) تصوّر شده اند. آیت الله خمینی تأکید می کند: "مردم، جاهل و ناقصند و نیازمند کمال اند و ناکاملند..."[9] بنظر آیت الله سیدصادق روحانی نیز: "اکثریت مردم نادان و ناقض و محتاج و غیرکاملند... و نمی توانند خیر و شر را تشخیص دهند..."[10]

 

دکترعلی شریعتی نیز در توجیه انتصابی بودن امام (پیشوا) و عدم اعتبار آراء اکثریت مردم، ضمن منحط نامیدن اکثریت مردم جامعه، آنان را به گوسفندانی تشبیه می کند که فاقد عقل و اراده اند ،او با این پیشداوری کوشش می کند تا دربارۀ ضرورت ماهیت ضددمکراتیک حکومت اسلامی داوری نماید: "جهل توده های عوام مقلدِ منحط و بنده واری که رأی شان را به یک سواری خوردن یا یک شکم آب گوشت به هرکه بانی شود، اهداء می کند و تازه، اینها غیر از آراء اسیر گوسفندی است... آراء رأس ها (الاغ ها و گاوها)... رهبری نمی تواند خود، زادۀ آراء عوام و تعیین شدۀ پسند عموم و برآمده از متن تودۀ منحط باشد..."[11].

 

وقتی اکثریت مردم جامعه ناقص، ناآگاه، کودک و گوسفند قلمداد شوند، لازم می آید که راهنما، شبان، ولی یا سرپرستی آنها را رهبری و هدایت نماید تا: "در پرتو هدایت او، امّت (جامعه) حرکت و جهت حرکت خویش را گم نکند"[12].

 

چنانکه گفته ایم اصل "ولایت" (سرپرستی) و اعتقاد به عَدَم رشد عقلی، ناقص بودن، طفولیت فکری و نادانی اکثریت مردم جامعه متأثر از قرآن است. در قرآن بیش از 235 بار واژۀ "ولاء" و "ولایت" و اشتقاقات آن تکرار شده است. در حقوق مدنی نیز مواد مربوط یه ولایت قهری پدر، حَجر و قیمومیّت (قیّم صِغار، اشخاص غیررشید و مجانین) مصادیقی از نظریۀ "ولایت" (سرپرستی) می باشد[13].

 

آیت الله خمینی با تأکید بر نادانی و نقصان اکثریت مردم جامعه، وجود "ولی" و "قیّم" را برای سرپرستی امور جامعه، امری لازم و ضروری می داند. به عقیده ی او: "قیّم ملت با قیّم صِغار از لحاظ وظیفه و موقعیت هیچ فرقی ندارند"[14].

 

مرتضی مطهری نیز تأکید می کند: "امامت و پیشوائی، نوعی ولایت است، زیرا نوعی حق تسلط و تدبیر و تصرّف در شئون مردم است"[15]. با چنین اعتقادی است که "اسلام – بدون استثنا – در همۀ شئونِ افراد مجتمع انسانی مداخله می کند"[16].

 

اعتقاد به "ولایت" اساسی ترین اصل در باورهای شیعه است بطوریکه بسیاری از متفکرین شیعی آنرا "فطری" و "غیرقابل الغاء و تغییر" و "اهمال ناپذیر" می دانند که "برای همیشه در جامعۀ اسلامی باید زنده باشد"[17]. بقول دکتر شریعتی: "قبول و ارزش همۀ عقاید و اعمال دینی ، منوط به اصل ولایت است"[18].

 

بنابراین: در فلسفۀ سیاسی شیعه، استقرار حکومت اسلامی، لزوماً و لاجرم مبتنی بر اصل "ولایت" خواهد بود. در این دیدگاه: محمد، هم رسول خداست، هم امام است و هم "ولیّ" (سرپرستِ) اُمّت، و آمده است تا جامعه (امّت) را از ضلالت و جهالت رهائی بخشد. بعد از پیغمبر، وظیفۀ رهبری و رسالت از منبع الهی به جانشینان پیغمبر – یعنی امامان شیعه در دوازده نسل و سپس به جانشینان آنان (فقها) – تفویض می شود.

امام (پیشوا) متعهد نیست که همچون رئیس جمهور آمریکا مطابق ذوق و پسند و آرای اکثریت مردم عمل کند زیرا – قبلاً و فطرتاً – اکثریت مردم جامعه، ناقص و نادان اند. او تعهدی ندارد که برای خوشی، شادی، رفاه ،سعادت و نیک بختی افراد جامعه کوشش کند. در نظر "امام"، سعادت و شادمانی جامعه، امری فرعی و حتی پوچ و مسخره می نماید. او تنها متعهد است که هرچه زوتر جامعه را بسوی "کمال" هدایت کند، حتی اگر این "کمال" به قیمت رنج افراد و علیرغم میل و اعتقاد آنان باشد، بقول دکتر شریعتی: "مسئولیت امام، ایجاد یک انقلاب شیعی است... مسئولیت گستاخ بودن در برابر مصلحت ها، در برابر عوام (مردم) و پسند عوام و بر ذوق و ذائقه و انتخاب عوام شلاق زدن. رسالت سنگین رهبری (امام یا پیشوا) در راندن جامعه و فرد از آنچه هست بسوی آنچه باید باشد به هر قیمت ممکن، بر اساس یک ایدئولوژی ثابت... اگر اصل را در سیاست و حکومت به دو شعارِ رهبری و پیشرفت – یعنی تغییر انقلابی مردم – قرار دهیم آنوقت انتخاب این رهبری بوسیلۀ افراد همین جامعه، امکان ندارد زیرا افراد جامعه هرگز به کسی رأی نمی دهند که با سنت ها و عادات و عقاید و شیوۀ زندگی رایج همۀ افراد آن جامعه، مخالف است... کسی که با کودکان (یعنی مردم) به سختی رفتار می کند و آنها را در یک نظم دقیق متعهد می کند و به آنها درس جدید تحمیل می کند، مسلماً رأی نخواهد آورد... امام مسئول است که مردم را بر اساس مکتب (اسلام) تغییر و پرورش دهد حتی علیرغم شمارۀ آراء ... رهبری باید بطور مستمر، به شیوۀ انقلابی – نه دموکراتیک – ادامه یابد... او هرگز سرنوشت انقلاب را بدست لرزان دموکراسی نمی سپارد"[19].

 

دیگر متفکران "اسلام راستین" نیز تأکید می کنند که: "در حکومت اسلامی اگر تعیین حاکم از راه مراجعه به آراء مردم باشد، قطعاً اکثریت آنها به کسی که مخالف عادات و عقایدشان است رأی نخواهند داد. و از آنجا که اسلام برنامۀ انقلابی دارد، لذا تعیین حاکم به نحو دموکراسی کذائی و مصطلح مفهومی ندارد زیرا برنامه های اسلام همه انقلابی و با رعایت عقل طراحی شده و غالباً با تمایلات نفسانی و لذات حیوانی افراد مغایر است، لذا نمی شود حکومت اسلامی، دموکراسی باشد..."[20].

 

بنابراین: آنچه حکومت اسلامی را از سایر حکومت ها جدا می کند، مسئلۀ حاکمیت و منشاء آن است: در حکومت های مبتنی بر دموکراسی، اکثریت مردم حاکمیت دارند و از قوانین و حکومتی اطاعت می کنند ایجاد و انتخاب کرده اند، اما در حکومت اسلامی (در هر شکل و نام آن) بدلیل جهل و گمراهی و نقصان طبیعی مردم، وضع قوانین و حاکمیت از انسان ها سلب و به خدا و سپس به نمایندگان او (پیغمبر، امامان و فقها) تفویض می شود.

 

فلسفه و ماهیت رژیم سیاسی در همۀ انواع حکومت های اسلامی (از خمینی تا مجاهدین) مبتنی بر اصالت رهبر است. در این فلسفه، امام، مافوق و پیشوا است. اَبَرمردی است که جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می کند. دوام و قوام جامعه به وجود و بقای امام بستگی دارد. امام، عامل حیات و حرکت امّت (جامعه) است. وجود و بقای امام است که وجود و بقای امّت را ممکن می سازد. امام "پیشوا" است تا نگذارد امّت به بودن و خوش بودن و لذت پرستی تسلیم شود و بالاخره پیشوا است که در پرتو هدایت او، امّت – چونان گوسفندی – حرکت و جهت حرکت خویش را گم نکند[21].

 

با چنین اعتقادی است که مجاهدین خلق نیز تأکید می کنند: "رهبری، مطلقاً، هیچ تعیّنی به سمت پائین (توده ها) را نمی تواند بپذیرد، تعیّن او را الزام مشخص ایدئولوژیک – سیاسی سازمانش مشخص می کند. یک درجه پائین آمدن از این، محتوای مسئولیت رهبری را مخدوش می کند"[22].

 

مسئلۀ ولایت فقیه بر اساس آیۀ 59 سورۀ نسا قرار دارد. در این آیه، قرآن به مسلمانان تأکید می کند که: "اَطیعُوا الله و اَطیعوُا الرّسولَ و اوُلی الأمر مِنکُم" (یعنی: خدا و رسول خدا و جانشینان وی را اطاعت کنید) فقها و مفسران شیعه "اولی الآمر" را ناظر بر امامان شیعه و جانشینان آنان (فقها) می دانند. بنظر آیت الله خمینی: "رسول اکرم (ص) در رأس تشکیلات اجرائی و اداری جامعۀ مسلمانان قرار داشت، بعد از رسول اکرم، ائمۀ اطهاراند که متصدی اجرای احکام و برقراری نظامات اسلامی باشند و پس از آنها فقهای عادل علمدار این مقامات هستند... فقها از طرف امام (ع) حُجّت بر مردم هستند. همۀ امور و تمام کارهای مسلمین به آنان واگذار شده است؛ در امر حکومت، تمشیت امور مسلمین تا اخذ و مصرف عواید عمومی. از آنجا که فقها ، اُمنا رُسُل هستند باید رئیس ملت هم باشند... خلاصه، اجرای تمام قوانین مربوط به حکومت بر عهدۀ فقهاست از گرفتن خمس و زکات و صدقات و خیریه و خراج تا اجرای حدود و قصاص و ... حفظ مرزها و نظم شهرها... و این مسلّم است که "الفقها حُکّام علی السلاطین"... [23]

 

دکترعلی شریعتی نیز دربارۀ نقش سیاسی امام و ولی فقیه معتقد است: "امام در کنار قدرت اجرائی نیست. هم پیمان و هم پیوند با دولت نیست، نوعی همسازی با سیاست حاکم ندارد. او خود مسئولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیم اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سیاست خارجی و ادارۀ امور داخلی جامعه با اوست یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حکومت و ... شیعه پیروی از امام را بر اساس آیۀ "اَطیعُوا الله و اَطیعوُا الرّسولَ و اوُلی الأمر مِنکُم" توصیه می کند و امام را "ولیّ اَمر" می داند که خدا اطاعتش را در ردیف اطاعت از خود و اطاعت از رسول شمرده است و این تقلید نیز برای رهبری غیرامام که نایب اوست در شیعه شناخته می شود (زیرا که) العلماء حکّام علی الناس"[24].

 

مجاهدین خلق نیز ضمن تکرار سخن شریعتی، دربارۀ اهمیت رهبری و لزوم تقلید تأکید می کنند: "با وجود عامل هدایت کننده و سازمان پیشتاز، اختیاری برای توده ها و افراد جامعه بجا نمی ماند که خلاف رهنمودهای او، مسیر دیگری را برگزینند. آگاهی پیشتاز (یا امام و رهبر) به او ولایتی اعطاء می کند که سراسر جامعه را در برگرفته و در برابر آن، افراد جامعه، مکلّف به اطاعت و گردن گذاری هستند... توده های مردم بایستی از دستورهای این رهبر، اطاعت و پیروی کنند، یعنی : تقلید"[25].

 

روشن است که در این "تقلید"، هرگونه تفکر، تعقل و تردیدی ممنوع و گناه کبیره خواهد بود. در چنین شرایطی، ایمان به سلطه با سلطۀ ایمان درهم می آمیزد و لذا: کنجکاوی کردن و امّا گفتن خطرناک است، بقول دکتر شریعتی "باید اطاعت کورکورانه و تشکیلاتی داشت...این معنای تقلیدی است که در تشیع وجود داشت و همین تقلید نیز برای غیر امام (ولی فقیه) که نایب اوست در شیعه شناخته می شود. تقلید نه تنها با عقل ناسازگار نیست، بلکه اساساً اقتضای عقل، تعبّد و تقلید است"[26].

 

بنابراین: امام یا ولی فقیه "اگر فرمان داد که فلان محل را بگیرید، فلان خانه را آتش بزنید، فلان طایفه را که مضرّ به اسلام و مسلمین و ملت ها هستند ، از میان ببرید،  ( نه تنها حکم به عدل فرموده بلکه) برهمه لازم است که از او اطاعت کنند... هرکس تخلّف کند، خداوند بر او احتجاج خواهد کرد"[27].

 

*     *     *

"انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین خلق" در حقیقت طرح و تثبیت نظریۀ امامت و ولایت فقیه در ایدئولوژی و فلسفۀ سیاسی مجاهدین بود. این "انقلاب ایدئولوژیک" با طرد عناصر غیراسلامی و التقاطی (مارکسیستی - سوسیالیستی) بسود تحکیم اصول اساسی شیعه، نظریۀ امامت و ولایت را در بینش سیاسی-ایدئولوژیک مجاهدین خلق تحکیم و تثبیت کرده است.

 

"انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین" و طرح مسئلۀ "رهبری خاص الخاص مسعود رجوی" – جدا از علل و انگیزه های سیاسی- تشکیلاتی و جوانب اسرارآمیز، اخلاقی و عاطفی آن، اگر برای همۀ سازمان های سیاسی ایران حیرت و شگفتی بدنبال داشت، برای آگاهان مسائل اسلامی و خصوصاً شیعی – اما – قابل فهم و پذیرش بود، زیرا روشن بود که مجاهدین خلق با اعتقاد به اسلام و قبول فلسفۀ سیاسی تشیع (یعنی امامت و ولایت) بعنوان چهارچوب ایدئولوژیک و ارزشی خود، سازمان خویش را اساساً بر حول رهبری و تداوم نظریۀ امامت و ولایت بنا نهاده اند.

 

مسعود رجوی (همانند آیت الله خمینی ،مرتضی مطهری، دکتر شریعتی و ...) تأکید کرده که: "امامت یعنی تداوم اصل نبوت و عنصر رهبری کننده در تاریخ ... مجاهدین را هیچ اختلافی با مجاهدین صدر اسلام نیست"[28]. با اعتقاد به اصل ولایت است که رجوی، انتخاب رهبری را مغایر اصول عقیدتی خویش می داند و تأکید می کند: "علی العموم در سازمان ها و احزاب ... کمیته هایی در پائین ترین سطوح باید باشد که به ترتیب کمیته های بالاتری را انتخاب کنند... ولی ما بر اساس اصول عقیدتی خودمان و انتخاب چند درجه ای رهبری بیش از پیش پرهیز می کنیم... و اما رهبری که وجه مشخصه اش وجه عقیدتی و ایدئولوژیک است، در رأس رهبری دسته جمعی سازمان – به معنای رهبری عام – قرار دارد"[29].

 

بر این اساس "رهبری (امام یا ولی فقیه) مطلقاً هیچ تعیّنی به سمت پائین (توده ها) را نمی تواند بپذیرد... در یک سازمان انقلابی، یگانگی ایدئولوژیک – که تجسم مادی آن در رهبری یگانۀ ایدئولوژیک است – اساسی ترین بستر دموکراسی و رهائی است... جز با ایدئولوژی و روابط فوق دموکراتیک درونی، امکان ندارد که متحد بمانیم..."[30].

 

بنابراین: هرگونه تأمل، تعقّل و تردید در فلسفۀ وجودی "انقلاب ایدئولوژیک" امری باطل و بیهوده است چرا که "برای فهم و درک آگاهی شگرف و رهبری خاص الخاصِّ مسعود رجوی ... تنها و تنها با رهائی کامل از هرگونه تردید می توان بسوی آن دست دراز کرد"[31].

 

قبلاً گفتیم که خداگونگی انسان و خلیفه بودن وی بر زمین بجای خدا در اسلام و خصوصاً در شیعه نه بر "نوع انسان" بلکه ناظر بر "فرد" (یعنی پیغمبر، امام  و ولی فقیه) است چرا که نشان داده ایم در دیدگاه قرآنی، انسان ها – در تحلیل نهائی – یا عبدالله هستند یا "اغنام الله" (گوسفندان خدا). با این دیدگاه و با اعتقاد به اصل امامت و ولایتِ کلیّه یا "رهبری تام و تمام" است که در دیدگاه مجاهدین خلق، مسعود رجوی نیز چونان موجودی "فوق بشری" متّصل به "منبع وحی" و حتی "خدا" قلمداد می شود که "آینده" را می بیند و جهان و جامعه را در حیطۀ "آگاهی شگرف" خود دارد[32].

 

مهدی خدائی صفت (عضو دفتر سیاسی سازمان مجاهدین خلق) دربارۀ "انقلاب ایدئولوژیک" و نقش و جایگاه مسعود رجوی در اندیشه و اعتقاد مجاهدین – بروشنی – تأکید می کند: "ما به خدائی معتقدایم ک در عممل روزمرۀ ما حضور داشته باشد، خدائی که بتوانیم با او رابطه ای واقعی و عینی برقرار کنیم و این، جز از طریق تنظیم رابطه با رهبری تام و تمام عقیدتی (یعنی مسعود رجوی) حاصل نمی شود"[33].

 

هدف اصلی و رسالت غائی امام (رهبر) پرورش و ایجاد یک "امّت" است یعنی ایجاد یک جامعۀ مبتنی بر یک ایدئولوژی. بنابراین: امّت یک جامعۀ اعتقادی است و امام، رهبر عملی و عینیِ امّت است، یعنی زمامداری که این جامعۀ اعتقادی را بسوی تحقّق و هدف هائی که مکتب و مذهب آن را تعیین کرده، هدایت می کند و رسالت امّت سازی پیامبر را ادمه می دهد. اگر ملّت در تنوّع آرا و عقاید واقعیت می یابد، امّت – اما – تنها و تنها بر اساس "وحدت کلمه" ، یگانگی عقیده یا "توحید فکری " بوجود می آید: "افراد یک امّت – از هر خون و خاک و نژاد – یک گونه می اندیشند، ایمانی یکسان دارند و در یک رهبری مشترکِ اجتماعی تعهد دارند که بسوی تکامل حرکت کنند، جامعه را به کمال ببرند نه به سعادت"[34].

 

بدین ترتیب: جامعۀ بی طبقۀ توحیدی نظریه پردازان اسلام راستین، تولّد می یابد. جامعۀ بی طبقۀ توحیدی – در واقع – قبول فلسفۀ سیاسی تشیع، گردن گذاشتن بر امامت و پیشوائی امام یا فقیه، یکی شدن یا بقول مجاهدین "یگانه سازیِ" اعتقادات، بینش ها، روش ها، راه ها و توحید در اندیشه و عمل است: "در جامعۀ توحیدی تمام ذرات و همۀ حرکات و پدیده های وجود با یک آهنگ و یک جهت در حرکت اند و هرچه به آن سوی، روی ندارد، نابود شدنی است. جامعه ای که درهمه جا، جوّ فکری مشابه بوجود می آید، جامعه ای که در همه جای آن بتوانیم اکسیژن اسلام را تنفس کنیم، جامعه ای که مذهب به عنوان یک استراتژی و اسلام بعنوان یک ایدئولوژی همۀ عرصه های فکری، فرهنگی، ارزشی، اخلاقی، سیاسی و اجتماعی انسان را در بر می گیرد"[35].

 

اسلام بنا بر ماهیت طبقاتی و سرشت ایدئولوژیک خود، نمی توانست – و نمی تواند – حاملِ برابری های حقیقی باشد. اختلاف طبقاتی و تبعیض نژادی – بصورت تفاوت بین مالک و مملوک، زن و مرد، برده و آزاد، مسلمان و غیرمسلمان، مؤمن و کافر – به عنوان یک نصَّ و حکم ثابت در سراسر قرآن تأکید و تکرار شده است[36].

 

در قرآن و احادیث پیغمبر، سخنی از آزادی و آزادی بیان و عقیده وجود ندارد[37]. با اینحال گروهی از نظریه پردازان "اسلام راستین" از آزادی، برابری، عدالت اجتماعی و حتی سوسیالیسم سخن گفته اند و خصوصاً از شورا و حکومت شورائی یاد کرده  و در این باره به آیه ای از قرآن (امرهُم شُوری بینَهُم) استناد کرده اند[38]. د رحالیکه اسلام یک نظام ایدئولوژیک است و هرگونه آزادی، برابری و عدالت اجتماعی در دایرۀ  بستۀ ایدئولوژی اسلام و به شرطِ اعتقاد ِ به آن، طرح می شود. به همین جهت در نظام اسلامی، انسان ها نه بر اساس خاستگاه طبقاتی یا اجتماعی خویش، بلکه – ابتدا – بر اساس گرایش های اعتقادی خود به مؤمن و کافر تقسیم می شوند[39]. در این طبقه بندی آنچه اصل و اساسی است نه انسان – بعنوان موجود آزاد اجتماعی – بلکه اصل، اسلام بعنوان یک ایدئولوژی و یک حقیقت برتر است. اسلامی که بقول مسعود رجوی: "محکم و استوار بر جای خویش خواهد ماند. هیچ کس و هیچ مکتبی هم تا به ابد، معترضش نخواهد شد. هرکس بشود چون با حق درآویخته، به خاک سیاه خواهد نشست"[40].

 

در نظام اسلامی، اصل بر اصالت ایدئولوژی است نه بر اصالت انسان، و هدف: اسارت انسان ها در برابر یک استبدادِ بیرونی (بنام خدا و امام) و انقیاد آن ها به یک ایدئولوژی عام و فراگیر می باشد[41]. بقول دکتر شریعتی، هدف: "بازگشت به مذهب بعنوان یک استراتژی و یک ایمان، و  اسلام بعنوان یک ایدئولوژی می باشد"[42]. " باید یک جنگ آزادیبخش برای خودِ اسلام آغاز کنیم که اسلام آزاد بشود، خودِ اسلام نجات پیدا کند ،نه اینکه مسلمان ها نجات پیدا کنند..."[43]

 

نظریه پردازان "اسلام راستین" با محوری کردن دین در زندگی انسان ها و تبیین و تفسیر آزادی، دموکراسی و لیبرالیسم تحت احکام شریعت، تأکید می کنند:  توحید یکی از اصول اسلام در کنار دیگر اصول اعتقادی – مانند نبوّت و قیامت و غیره – نیست بلکه توحید زیربنای  همۀ این عقاید است. توحید زیربنای  حیات فکری و اجتماعی، مادی و معنوی است. به عبارت دیگر، توحید، مبنا و جهت اساسی همۀ وجوه زندگی انسان، اندیشه، احساس ها و اعمال با هر شکل و کیفیتی است... پس تمام چیزهای این سیستم، این فرهنگ و این جامعۀ فی الواقع اسلامی به این ختم می شود که خدا را دریابد،  نه توی انشاء،  بلکه در عمل، توی عمل یعنی چه؟  یعنی جوهر نظام، نفی همۀ چیزهای دیگر باشد... جوهر نظام، خداست"[44].

 

بنابراین: "توحید زیربنای همۀ ارزش ها و اساس همۀ نوامیس اسلامی" است. آزادی، دموکراسی و عدالت فقط و فقط با پذیرش این اصل قابل تصوّر و تصویر است. این امر ناشی از همان جهان بینی توحیدی است که با قبول نکردن هیچگونه تضاد ،دگراند