خانه | بالا

منتقدان سکولاریسم

 (چرا همه سکولاریسم را دوست ندارند؟)

 لازم به گفتن نیست که همگان سکولاریسم را مطلوب نمی یابند. حتی امروزه نیز کسانی هستند که نه تنها سکولاریسم و سکولاریزاسیون را مفید به حال جامعه نمی دانند، بلکه استدلال می کنند که سکولاریسم منشاء همه ی بیماری های اجتماع است. به نظر آنان، نفی سکولاریسم و پذیرش یک مبنای دینی برای سیاست و فرهنگ، به جامعه ای پایدارتر، اخلاقی تر، و نهایتاً نظم اجتماعی بهتری منجر می شود. اما آیا ناقدان سکولاریسم درست می گویند؟

 یکی از رایج ترین نقدها به سکولاریسم به عنوان یک فلسفه، انتقاد از تأکید سکولاریسم بر زندگی اینجهانی به جای حیات اخروی یا سعادت روح بشر است. طبق اصول سکولارها، کنش ها و باورهای ما باید بیشتر و مهم تر از هر چیز بر اساس پیامدهای حیّ و حاضر این کنش ها برای زندگی خودمان و دیگر انسان ها باشد.

سکولارها لزوماً منکر وجود حیاتی فراسوی  زندگی مادی نیستند، اما معتقد اند  احتمال وجود  حیات اخروی نباید به اعطای هرگونه موقعیت انحصاری به دین منجر شود. می گویند که گیریم که حیات اخروی هم وجود داشته باشد، چون در مورد آن و شیوه های رسیدن به سعادت اخروی اتفاق نظر وجود ندارد، نباید هیچ شیوه ی خاصی را به شیوه های دیگر برتری داد. چون ما اصولاً نمی توانیم در این مورد توافق کنیم که آیا اصلاً خدا روح، بهشت، یا حیات اخروی وجود دارند یا نه، و اگر وجود دارند، سعادت اخروی  مستلزم چه قسم زندگانی دنیوی است، پس امور فراطبیعی نمی توانند انگیزه ی کنش ها یا باورهای بخردانه مان باشند.

 البته این دیدگاه کاملاً مخالف آموزه های بسیاری از ادیان جهان است. ادیان نیز به بهبود زندگی بشر علاقمند هستند، اما علاقمندی شان بسیار متفاوت با علاقه ی سکولار است. دغدغه ی اصلی ادیان، سرانجام روح ، کارما، یا جوهر غیرمادی دیگری است که فراتر از وجود مادی ما می انگارند. بنابراین انگیزه های دنیوی و مادی را ناکافی و حتی نامناسب می دانند زیرا مطابق اعتقاد دینی، امور دنیوی هدف درستی برای زندگی نیستند.  

چه منتقدان سکولاریسم در این نکته بر حق باشند و چه بر خطا، این نقد منصفانه ای بر سکولاریسم به عنوان یک فلسفه ی شخصی است. اما هنگامی که سکولاریسم را به عنوان یک فلسفه ی سیاسی در نظر بگیریم، و سکولاریزاسیون را یک فرآیند سیاسی و اجتماعی بدانیم، این نقد دیگر منصفانه نیست. زیرا صِرف این احتمال که آموزه ی یک دین درست باشد، سیطره ی سیاسی یا اجتماعی اصول آن دین بر همه ی شهروندان را توجیه نمی کند.

ممکن است مردم تصمیم بگیرند که در زندگی شخصی شان سکولار نباشند، و حتی ممکن است این انتخاب درستی باشد، اما خودشان باید این رویه را انتخاب کنند، نه اینکه کسانی دیگر برایشان چنین تصمیمی بگیرند. سکولاریسم به عنوان یک فلسفه ی شخصی، منکر دخالت موجودات یا ارزش های فراطبیعی در زندگی فرد است، اما سکولاریسم به عنوان یک فلسفه ی سیاسی و اجتماعی تنها منکر دخالت دادن موجودات یا ارزش های فراطبیعی در قلمرو زندگانی اجتماعی است.

یک نقد دیگر به سکولاریسم، که رابطه ی خیلی نزدیکی با نقد قبلی دارد، این است که سکولاریسم نمی توان مبنای محکمی برای اخلاقیات فراهم کند. به گفته ی ناقدانی که این ایراد را پیش می کشند، اخلاقیات نیازمند پذیرش اصول یا ارزش های ماوراءطبیعی، ابدی و مطلق است و فلسفه های ماتریالیستی یا اینجهانی نمی توانند چنین اصولی را تأمین کنند. هنگامی که نظام های سیاسی و اجتماعی از چنین اصول و ارزش هایی رویگردان شوند، در قلمرو اخلاق نیز حرفی برای گفتن ندارند و نظام اجتماعی فاقد اخلاق به هرج ومرج، فساد، بی بندوباری و نابودی می انجامد.

 مشکل اصلی این ایراد آن است که فرضیات بسیاری می کند که نمی توان درستی شان را اثبات کند. اگر خدا وجود داشته باشد، اگر ارزش های فراطبیعی وجود داشته باشند، اگر این ارزش ها برای حفظ اخلاقیات ضروری باشند، و اگر فلسفه های ماتریالیستی نتوانند مبنایی برای اخلاقیات فراهم آورند و بسیاری فرض های دیگر که درستی شان همین قدر جای سئوال دارند، آنگاه این ایراد می تواند وارد باشد. متأسفانه، هر کدام از این فرض ها به راحتی ممکن است غلط از آب در آیند. و دلایلی قوی داریم تا بگوییم که بسیاری از این فرض ها حقیقتاً غلط هستند. برای ردّ این ایراد کافی است نشان دهیم که یکی از مفروضات اش غلط است. و از آنجا که بسیاری از این مفروضات مشکوک هستند، خود ایراد در بهترین حالت مشکوک است.

 یک مشکل دیگر این ایراد این است که حتی اگر بپذیریم که همه ی مفروضات آن  به معنای عام درست هستند، چگونه می توانیم بپذیریم که به معنای خاص هم درست باشند؟ به بیان ساده تر، ما نمی توانیم وجود خدایی عام و ارزش های فراطبیعی عامی را بپذیریم، بلکه باید وجود خدایی خاص، ارزش هایی خاص، و نظام اخلاقی خاصی را بپذیریم. اما کدام نظام عقیدتی را باید پذیرفت و به عنوان مبنای نظام اجتماعی و سیاسی به کار بست، به طوری که بر کسانی هم که خدایی دیگر و اصول دینی دیگری دارند قابل اعمال باشد؟ اگر نتوان پاسخ درستی به این پرسش داد، آنگاه برای یک جامعه ی آزاد و تکثرگرا، پذیرفتن سکولاریسمی که  نسبت به مدعاهای خاص ادیان بی طرف باشد ارجحیت می یابد. زیرا سکولاریسم هیچ نظام دینی خاصی را نمی پذیرد، بر صدر نمی نشاند و بر همگان تحمیل نمی کند.

 سرانجام، ایراد ضعیف دیگری که مطرح می شود این است که فرآیند سکولاریزاسیون موجب می شود که مردم از ریشه های دینی و فرهنگی خود بیگانه شوند. عموماً این ایراد از جانب مسیحیان محافظه کار مطرح می شود، اما مسلمانان و یهودیان محافظه کار هم چنین ایرادی به سکولاریسم گرفته اند. به نظر اینان، زوال سیطره ی دین در جامعه ی سکولارباعث می شود که مردم هرچه کمتر مجال یابند تا سنت دینی و تعالیمی را بیآموزند که میراث فرهنگی شان است.

 این استدلال جالب، اما بی مایه ای است. درست است که آمریکایی های امروزی بسیار کمتر از آمریکاییان قرن نوزدهم در مورد مسیحیت می دانند . این وضع از نقطه نظر آموزشی جای تأسف دارد، اما نمی تواند یک استدلال سیاسی یا اجتماعی محسوب شود. مردم از تاریخ یونان باستان و  سیاست و فرهنگ رومی هم کمتر از گذشته می دانند-  فرهنگ هایی که بی شک نقش مهمی در شک گیری کل فرهنگ غربی داشته اند. این جهل اسف بار است، اما دلیل نمی شود که ارزش های دینی یونانی یا رومی را وارد نظم سیاسی یا نهاد فرهنگی خود کنیم. فقدان معلومات مردم از تاریخ مسیحیت و سنت های آن نیز به همین میزان اسف بار است، نه بیشتر. 

البته رهبران محافظه کار دینی با این پاسخ موافق نیستند. هدف آنان ارتقای نظام دینی شان، با جذب پیروان جدید و با تشویق پیروان فعلی به وفاداری بیشتر است. هنگامی که ارباب دین تسلط بر دولت و نیز سیطره بر فرهنگ را از کف بدهند، نیل به این اهداف هرچه دشوارتر می شود. هنگامی که قرار باشد به عنوان یک حریف برابر با دیگر ادیان و فلسفه ها به همآوردی بپردازند، احتمال غلبه ی کامل یافتن شان هرچه کمتر می شود. طبیعتاً آنها موافق چنین وضعی نیستند اما در جامعه ی سکولار در این مورد کار چندانی از دست شان بر نمی آید.  اگر عقایدشان طالب پیدا کند، تنها به خاطر جذابیت خود آن عقاید نزد مخاطبان است. هنگامی که رهبران دینی از دولت یا فرهنگ استمداد می طلبند، در اصل پذیرفته اند که عقایدشان به تنهایی از پس جلب مخاطب برنمی آیند.

 مسلماً هیچ خطایی در این ادعا نیست که مردم نباید سکولاریسم را به عنوان فلسفه ی شخصی شان بپذیرند در بازار عقاید، حضور دیدگاه های گوناگون و رقیب غنیمتی است. اما تنها آن فلسفه هایی می توانند به درستی و صادقانه خواهان کنار نهادن سکولاریسم به عنوان میدان عمومی رقابت ادیان بر سر جلب نظر شهروندان باشند که در پی چیرگی بر جامعه و تعطیلی این بازار هستند.

 دریافت کل متن در یک فایل پی. دی. اف

خانه | بالا | منتقدان سکولاریسم | دین در جامعه ی سکولار | جنبش سکولاریسم | فلسفه ی سکولاریسم | ریشه های دینی | تعریف